امروز صبح امتحان داشتم به قدری جزوه اش وحشتناک بود که همچین استرسی خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم.صبح از شدت استرس پاهام سست شده بودن. حتی به افتادن هم فکر کردم و گفتم ممکنه اینو بیوفتم. رفتم سر کلاس بقیه اینقدر حرف زدن و شلوغ کردن که همون یه ذره ای که بلد بودم هم یادم رفت. برگه ها رو که دادن دیدم نه اونقدرام سوالاش سخت نیستن فقط کل جزوه رو براش نوشتم. یعنی مثلا جواب سوال یه خط بوده من چهار خط نوشتم. الان اومدم بیرون و اینقدر تحت تنش بودم حس میکنم کوه کندم. احتیاج دارم تا شب برم تو کنج عزلت و یه گوشه خیره بشم تا استرسی که از شنبه کشیدم فروکش کنه.. حالا سر امتحان استاده شروع کرده بود به راه رفتن و مزه ریختن. من چقدر بدم میاد از استادایی که موقع امتحان حرف میزنن. قبل این استاده یکی دیگه استاد این درس بود که باهاش درس داشتم قبلا، واسه همه کلاساش یه جزوه مختصر و مفید میداد همون رو شب قبل امتحان میخوندیم پنج تا سوال میداد و اخرش همه نوزده بیست میشدن الان اون استعفا داده رفته یه پسره جوون رو اوردن که با این امتحانش من کم مونده بود گریه کنم چون هر جلسه تکرار میکنه که امیرکبیر دکترا گرفته و سطح کاریش بالاست و انتظارشم بالاست و جزوه اش هم واقعا انگار اسپانیایی بود اینقدر سخت بود و... دیروز کلا تو کتابخونه بودم. کلاسامم غیبت کردم به خاطرش. حالا مزه ریختن های امروزش رو اعصابم بود واقعا. احتیاج دارم یه هفته بخوابم و هیچکس رو نبینم. خداروشکر تموم شد این کابوس.