دوشنبه که امتحان داشتم جلوییم و پشت سری ام و کناری ام و شاید نصف کلاس مریض بودن. اونی که پشتم نشسته بود که هیچ وقت ماسک نمیزنه و همیشه مریضه و کل مدت سرفه کرد. من خودم وقتی مریض میشم و سرفه ام میگیره تو جمع اصلا نمیتونم سرفه کنم تصور میکنم اعصاب بقیه خورد میشه یه چیزی بهم میگن ولی این دختره همیشه مریضه و بدون اینکه جلوی دهنش رو بگیره سرفه میکنه. حالا کار ندارم هرچی که هست از اون کلاس نصفه مریض، منم الوده شدم امروز از صبح گلوم درد میکنه. صبح که بلند شدم و دیدم اینجوری شده گفتم بسم رب شهدا و صدیقین چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد و یه هفته ای قراره بیوفتم.. دیروز دوستم که دلم نمیخواد واقعا دیگه ببینمش گفت این هفته بریم بیرون بگردیم در حالی که من بعد از تموم ماجراهایی که از اول ترم سر پنهان کاری هاش داشتم دیگه فقط بحث ها رو در حد درس نگه داشتم ولی بازم نمیدونم چرا فکر میکنه بخشیده شده. دیروز که اینو گفت گفتم اره و نتونستم بگم نه ولی از همون لحظه هزاربار دعا کردم که قضیه به فراموشی سپرده بشه و من نمیخوام باهاش برم بیرون. حالا این بیرون رفتنشم از سر رفاقت نیست این اخر هفته شوهرش نیست و تنهاست برای همون دنبال یکیه که باهاش بره بیرون و گرنه من که جایگاهی تو زندگی کسی ندارم. این مریضی الانم از دعاهاییه که از دیروز کردم. خدا گفت باشه یه کاری میکنم بهانه داشته باشی نری ولی خود دانی.😓