برچسب
اینقدر ابریزش بینی دارم که کلافه شدم سرش. همینطور که کلافه و سرگردون دراز کشیده بودم نمیدونستم واقعا چیکار کنم که درست بشه هم اتاقی ام شروع کرد تلفن حرف زدن و باز یه چیزی پشت سرم گفت. نمیدونم چرا تصور میکنه همینکه اسمی ازم نبره من نمیفهمم داره درباره چی صحبت میکنه. جالبه برام که خودش همه روزهای تعطیل کل مدت رو تختشه و پرده تختش رو هم تا ته میکشه که یک ذره نور مبادا بهش نخوره و هیچ کاری مطلقا انجام نمیده فقط منتظر بقیه است تا سمتش بیان و باهاش ارتباط بگیرن؛ هربار یکی بهش زنگ میزنه از من ایراد میگیره در حالی که من از صبح که پا میشم هزارتا کار میکنم حتی تو اوج مریضی، از غذا و درس و لباس شستن و مرتب کردن و فقط وقت خواب میرم تو کنج عزلتم. واقعا مشکل داره دختره. بیرون اینجا با ادمها دوستم فقط تو خوابگاه با کسی صمیمی نشدم که اونم ترمای قبل با بچه های اتاق خیلی خوب بودم این ترم خودشون جوری رفتار کردن که انگار نمیخوان دوست بشن منم زندگی خودمو میکنم، با همه این تفاسیر به خودش اجازه میده بهم ایراد بگیره و برچسب بزنه و تصور کنه نمیفهمم داره درباره من حرف میزنه. الانم پوشید رفت هیئت. واقعا که متاسفم. کاش یاد بگیره اول وضعیت زندگی خودشو ببینه که منتظره بقیه نجاتش بدن نه منی که خودم دارم کارام رو انجام میدم بعد بقیه رو قضاوت کنه.. هیئت رفتنش پیشکش واقعا. چقدر ناراحتم کرد.