امروز ساعت هشت کلاس داشتم نمیدونم واقعا چرا رفتم. کلاسای خیلی مهم تر رو این هفته غیبت کردم درس یه واحدی آزمایشگاه رو لپ تاپ برداشتم رو دوشم گرفتم رفتم. هر جلسه یکی باید ارائه بده، حالا ارائه نه به اون صورت یه بخشی از نرم افزار رو باید بیاد توضیح بده. نوبت یه پسره ای بود لپ تاپش وصل نمیشد به پرژکتور، مال من وصل میشد دادمش که کارش رو انجام بده. اصلا دلم نمیخواست این کار رو انجام بدم ولی استاد زل زده بود تو چشمام میگفت کی سیستمش وصل میشه؟ خب این چه کاریه‌. الان دلم میخواد لپ تاپم رو بندازم تو وایتکس چون دست پسر بهش خورده و الوده شده. دوست دارم تک تک دکمه های کیبوردش رو بکنم. حالا لپ تاپ خودشو داده بود به من که باهاش کار کنم بدم میومد حتی نگاش کنم. همه اینا رو داشتم تحمل میکردم که لپ تاپ عزیزم هنگ کرد :))) ده دقیقه به صفحه خالی زل زده بودیم :))) کارد میزدی خون استاد در نمیومد برگشته بود با عصبانیت به من میگفت اگه اپدیت نگه اش داری هنگ نمیکنه نرم افزار متناسب با سیسمت نصب کن. تو دلم میگفتم استاد ولم کن، یه بار خاموش شده روشن نشده چه انتظاری ازش داری. حالا اگه هنگی لپ تاپم و وصل نشدن یکی خودش و اتلاف وقت امروز نبود ارائه پسره سر جمع بیست دقیقه هم نمیشد. واقعا شانس اورد چون اونجوری دیگه خون خودش رو حلال میکرد بقیه یک ساعت و نیم فیکس حرف میزنن اخرشم یه ایرادی پیدا میشه تو کارشون. یه جا هم شارژ لپ تاپم تموم شد اول نوشت ده درصد باتری مونده سی ثانیه بعد نوشت شیش درصد من اولین بار خنده این پسره رو دیدم که چرا اینقدر سریع شش درصد شد. فقط وضعیت بحرانی لپ تاپم میتونست باعث خنده اش بشه انگار. اخرشم تشکر نکرد بدون هیچ حرفی راهش رو کشید رفت. به دخترا یه خودکار میدی ده بار تشکر میکنن پسرا واقعا شخصیت ندارن.. به غرورم هم برخورد دلم میخواد برم یه لپ تاپ جدید بگیرم که دیگه اینجوری پیش نیاد :*