این هفته اینقدر عجیب بود که باورم نمیشه اون همه اتفاق و بالا و پایین فقط از جمعه تا حالا رخ دادن. وقتی کسی میگفت انگار خواب بودم نمیفهمیدم چی میگه ولی الان درباره این هفته واقعا میتونم بگم انگار خواب بودم. همه اش برام مثل یه خوابه از خود جمعه که داشتم واقعا میمردم تا امروز. اونجا متوجه نبودم الان که حال خودم رو یادم میاد واقعا داشتم میمردم از شدت بدن درد یک ساعت روی تخت نشسته بودم نه میتونستم دراز بکشم نه پاشم برم دکتر. بعدش هم که سرم زدم و فردا و پسفردا و پس اون فرداش که توی تب میسوختم و جای استراحت واسه ارائه استرس داشتم و با اون حالم پاور درست میکردم و اصرار داشتم حتما کلاس هام رو هم برم. یه کلاس رو هم با اون حالم رفتم و وسطش دعا میکردم تبم بیاد پایین فقط اینقدر حالم بد شده بود. و روزهای بعدش که یه جوریه که انگار دارم درباره یه بازه طولانی حرف میزنم و خیلی ازش گذشته درحالی که همین پریروزه مثلا. واقعا مردم و زنده شدم و الان باورم نمیشه بدون تب و بدن درد و سرفه نشستم دارم همون افکار قدیمی همیشگی ام رو دوره میکنم. یه سه چهار روزی از زمین و زمان جدا شدم و یادم رفت کی ام و کجام و تازه انگار دوباره به کالبدم برگشتم. چقدر سخت بود، چقدر وحشتناک بود. دیگه بعد از این هفته به هیچ هفته ای نمیگم سخت....