صبح پا شدم واسه امتحان یکشنبه بخونم دفتری که از خونه اوردم واسه چک نویس رو برداشتم دنبال صفحه خالی میگشتم که توش بنویسم دیدم دفتر شیمی دبیرستانمه که با خودم اوردم. شروع کردم از صفحه اول یکی یکی ورق زدم، چقدر تمییییز، چقدر مرتب، چقدر منننظم. لذت میبردم نگاه میکردم بهش. هفت سال گذشته گردی روی دفتره ننشسته. باورم نمیشد من همچین ادمی بودم. الان جزوه هامو نگاه نمیتونم بکنم اینقدر به هم ریخته مینویسم؛ اونجا چقدر حوصله داشتم. چقدر ذهنم منظم و خالی بوده که نه ماه جزوه رو بر اساس یه نظم خاصی نوشتم. تیترها و اعداد با رنگ قرمز، نکته ها شکل خودشون رو داشتن، جدولا، فاصله ها همه چی از اول تا اخر یه شکل بودن. من این همه زحمت کش و با پشتکار و پرتلاش بودم چرا یکی این جزئیات رو ندید ازم. چقدر با حوصله و ظریف بودم. چقدر دلم واسه خودم تنگ شد و چقدر ناراحت شدم که اون همه زحمت کشیدم و احساسات به خرج دادم اخرش هیچی نشد. بعد ورق زدن دفترم به پوچی رسیدم طوریکه سطح استرسم واسه امتحان از صد رسید به چهل. اون همه استرس کشیدم اخرش چی شد واقعا. این که دیگه مهم نیست.