کلاس
هفته پیش که مریض بودم و کلاسا رو یکی درمیون میرفتم، واسه یکی شون یه عده از بچه ها بدون مشورت با بقیه امتحانش رو انداختن فردای شب یلدا. یعنی دو سه نفر تصمیم گرفتن و بریدن و دوختن و تن بقیه کردن. اینو که فهمیدم ده بار پنیک کردم که من نمیخوام شب یلدا تو خوابگاهی که خالی از سکنه میشینه بمونم و درس بخونم. گفتم امروز باید حرفم رو بزنم اونم منی که اصلا صحبت نمیکنم و همیشه تو جمع گم میشم. اول کلاس رفتم دیدم هیچکس نیومده منم و استاد و دو نفر دیگه بعد اینقدر استاده برونگراست با ما درباره دخترش حرف میزد من هم نمیدونستم چی بگم هی سر تکون دادم گفتم ای بابا، درسته، عزیزممممم، اشکال نداره :)))) هرچی منتظر شدم حرفش تموم بشه ول نمیکرد. اخرش یه لحظه که وقفه افتاد بین صحبتش سریع گفتم ما خوابگاهیا هفته اینده نمیتونیم بمونیم و اینقدر ادم خوبیه که دو گروه کرد هرکی خواست این هفته هرکی نخواست هفته بعدش امتحان بده. اینو که حل کردم یادم اومد یه کلاس دیگه هم هست که یه واحده فقط میشه یه جلسه غیبت کرد و من به خاطر مریضی استفاده کردمش. عالی شد. این استاده مهربون بود اون یکی رو اصلا نمیتونم مطرح کنم. یعنی من ادمی نیستم که برم مسئله شخصی بگم یا باید با جمع باشم یا هیچی. به یکی از بچه های اون کلاس گفتم بهش بگیم تشکیل نده یه جوری توپید بهم که من دیگه محو شدم همونجا. گفت باید بیایم و نمره لازم داریم و چه و چه. نمیخوام برم کلاسشو. اگه بخوام برم موندگار میشم خوابگاهم همه میرن واقعا دردناک میشه.😕