برف
نمیدونم چی به سرم اومده که داره برف میاد و هیچ احساسی ندارم. ظهر تو بارون بیرون رفتم و برام هیچ فرقی با روزای دیگه نداشت. الان دیگه حال مامان بابام رو تو بچگی درک میکنم که با این چیزا زیاد هیجان زده نمیشدن. شاید الان حل شدن مشکلاتم بیشتر خوشحالم میکنن تا برف و بارون. چقدر بی تفاوت شدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:4
توسط ف
|