دوست ندارم جایی درباره تولدم حرف بزنم که مبادا کسی فکر نکنه دنبال تبریکم یا کادو میخوام. حتی به دوستای صمیمی ام ( به ظاهر صمیمی) توی دانشگاه نگفتم تولدم کیه که نخوان کادو بگیرن یا هرچیز دیگه که انتظار به وجود بیاره. امروزم یه روز عادی بود و به روی خودم نیاوردم که فردا تولدمه ولی واقعا مامان بابام کاری میکنن که هرسال میگم دریغ از پارسال. هرسال روز تولدم میخوام هیچ جا نباشم اینقدر که زندگی رو گلوم فشار میاره و سال بعدش بدتر از قبل. واقعا یه روز عادی تو خونه ندارم یه روز بدون درد و رنج. بماند که هیچ کس نیست که بدونه چه مشکلاتی دارم حتی پدر و مادرم. هیچکس نمیدونه چقدر از طرف دانشگاه روم فشاره و دارم له میشم چون کسی نیست که اهمیت بده. هیچکس هیچ چیز نمیدونه و بماند که چقدر زندگی با بابام فرساینده است. نمیدونم عمدی اینجوریه، مریضی روحی داره یا هرچیزی که واقعا برام مهم نیست ولی واقعا زندگی کنار همچین ادمی فرقی نداره نقشش چیه پدره، دوسته، همکاره یا هرچیز دیگه جهنمه. دوست ندارم روز تولد داشته باشم. دوست ندارم همین سه چهار نفری که هرسال تبریک میگن تبریک بگن. من واقعا ادم ناراحتی ام. تولد برام موضوع مهمی نیست.