مهمون
این مهمونای سرزده ناخونده ناخواسته ای که اومدن اینجا خانواده عموم هستن بعد دختر عموم رو من از موقع دبیرستان ندیده بودم، اونم که یکسال کوچیک تره و الان که بعد سالها اینجا میبینمش انگار مثل سیبی که از وسط نصف شده به عمه اش رفته. یعنی از حرف زدنش، راه رفتنش، نگاه کردنش، حاضرجوابی اش، دغدغه هاش، تیکه انداختنهاش، قیافه اش، چشم و ابروش، مدل عینکش، لباس پوشیدنش حتی. اصلا انگار عمه ام جلوم نشسته برای همین بیشتر دارم زجر میکشم. اولین نفریه که میبینم اینقدر به خانواده پدری و خصوصا عمه اش علاقه داره. البته مامانش مثل مادر من ساده نیست که بزاره هرکسی ازارش بده معلومه وقتی خودش اسیبی ندیده و اسیب دیدن مادرش رو هم ندیده مشکلی نداره. حالا این دختر عموم تازه عروسم هست وای چقدر تو نقشش فرو رفته. چقدر خوشحاله ازدواج کرده. همه اش یا درباره خونه ای که گرفتن حرف میزنه، یا شوهرش. از راه رسید عکسای خودش و شوهرش رو نشون داد. فقط موهاش یه زرد عقدی کم داره. از الان داره فکر میکنه ازدواج کرد تعطیلات ده سال اینده کجا سفر بره. حتی بیخیالی و سرخوشی اش هم به عمه ام رفته. چطور میشه یه نفر اینقدر شبیه عمه اش باشه. از همه جهات دارم زجر میکشم.