سر مهمونایی که دیروز اومدن واقعا تحت فشار قرار گرفتم. از پنج صبح بیدار شدن حرف، حرف، حرف، حرف. چقدر حرف دارن چقدر کمبود دارن که اینقدر حرف میزنن. برای همه چیز زندگی دارن برنامه میریزن. خونه تون چرا این شکلیه، منطقه ای که هستین چرا اینجوریه، ماشین، دانشگاه، همه چیییییز. واقعا مهمونی که سربار شده و زبونشم جمع نمیکنه جالبه واسم. شام نخوردم از اتاق به بهانه درس بیرون نرفتم که شاید بفهمن یکی از صاحبخونه ها راضی نیست. هرچند اصلا مهم نیست انگار. نمیخوام اینا اینجا باشن. واقعا خانواده عموم پررو هستن. به همه وسایل خونه دست میزنن، همه چیز رو به هم میریزن، به قاعده خونه احترام نمیزارن، هر حرفی رو میزنن، هر طعنه ای میزنن، شیرینی میاری یکی میگه چنگال بیار، یکی میگه شیرینی فلان نمیخورم، چایی میاری یکی میگه پررنگ بریز دوباره، یکی میگه لیوانی میخوام برام لیوانی بیار و مامانم واقعا ساده لوح و بی دست و پاعه بابامم که فقط خانواده خودش رو میخواد ولی تاحالا سرسوزن خیری از اینا به من یکی شخصا نرسیده.