روز چهاردهم
هر روز که میرم کاراموزی پشت میز که میشینم میگم من اینجا چیکار میکنم این کارا چیه بهم میگن انجام بدم از اون طرف به خودم جواب میدم اشکال نداره تموم میشه، همیشگی نیست و از اینکه از اینجا میرفتی و باز درگیر محیط جدید و ادمای جدید میشدی بهتره، همینکه گزارشام رو اونجوری که درسته امضا میکنن کافیه و اینطوری خودم رو قانع میکنم.. ولی واقعا کارایی که بهم میسپرن مسخره است. مهمه براشون ولی مسخره است. از شدت مسخرگی، کارمنداش عقب انداختن و انجام ندادن. واقعا ادم بیکاری هستم که میشینم با دقت انجام میدم. خودم از حجم بیکاری و سادگی خودم خنده ام میگیره که میشینم واسه این چیزا انرژی میزارم و ارزش قائل میشم. نمیتونم بشینم برم تو اینستا، احساس میکنم باید خودم رو ثابت کنم که بگم نه درسته که کاراموزم ولی توانایی دارم و پشت سرم نگن اومد اینجا وقتش رو گذروند و رفت. از اینکه قضاوت بشم میترسم و کارای مسخره ای که بهم میدن رو خیلی با دقت انجام میدم. یکی از کارمنداش اصلا کار نمیکنه فقط برای منافع خودش تلفن جواب میده و هرچی که به شخص خودش کمک کنه قبول میکنه. پرونده ای رو برمیداره که اسمش درشت باشه بگن اقای فلانی داره کاراش رو انجام میده. واسه هرچیز بی ارزشی زمان نمیزاره همین میشه که کارای بقیه صد برابر میشه و باید جور اونم بکشن.