از وقتی یادم میاد تو اتاقم زندگی میکنم فقط واسه غذا میرم بیرون یه امشب بابام نبود رفتم تو هال دیدم تلویزیون برنامه اش جالبه نشستم نگاه کنم ده دقیقه نگذشته بود هنوز حس کردم صدای کلید میاد تا به خودم اومدم فهمیدم اومده نفهمیدم چطور دویدم تو اتاق در رو بستم. از اومدنش جوری تپش قلب و استرس گرفتم انگار بمب زدن کنارم. وضعیت زندگیم خنده دار شده. نمیدونم بخندم یا گریه کنم بابت این وضعیت. هیچ وقت نتونستم از رفتار بدی که باهام میشه چشم پوشی کنم نمیدونم خوبه یا نه. همیشه همین بوده تو مدرسه دانشگاه خوابگاه خونه و حتی کاراموزی. نمیتونم به روی خودم نیارم بگم انگار هیچی نشده! خیلی چیزها شده غیرقابل گذشت.. ایا من هیچوقت توان به اسارت دراوردن دیگری رو داشتم؟ توان ازار روحی و روانی؟