دیروز یکی یه حرفی بهم زد که اندازه هزارتا مشاور رفتن و کتاب خوندن و.... مهم بود. گفت بعضی ادما ببینن یکی داره جاشون رو میگیره زورشون میاد حالا شاید خیلی هم نقشی نداشتن ولی حتی همون اسمی هم نمیخوان یکی جاشون بیاد. من این مدتی که دانشگاه تعطیل بود خیلی تو خونه به مامان کمک کردم میدیدم بابام مطلقا هیچ کاری انجام نمیده مثل مهمون تو خونه است میرفتم خرید هم میکردم اونم بدون ماشین فقط میخواستم کار مامانم راه بیوفته. مهمون داشتیم میدیدم اون اصلا انگار نه انگار اخبار میبینه من میرفتم خرید میکردم یا هرکار دیگه ای از دستم برمیومد انجام میدادم که کارای خونه پیش بره ولی اشتباه کردم. در واقع حرف دوستم اینقدر مهم بود که الان متوجه شدم بخشی از قضیه چیه. میدونم تو خانواده سالم این چیزا نیست اصلا مسئولیتی متوجه بچه خانواده نیست و اگر کاری هم بکنه ممنونش هستن ولی پدر من ادم سالمی نیست اصلا. برای همین روی من حساس شده و همه مشکلات دنیا رو از چشم من بدبخت میبینه چون یه قسمت هایی از مغز و وجودش تحریک شده. خداروشکر دانشگاه حضوری شد میرم پشت سرم رو نگاه نمیکنم. شاید همه مشکلات تقصیر منه اصلا. بزار تنها باشم ازارم به کسی نرسه.