امروز اینقدر حالم بد بود تا ساعت چهار بعداز ظهر خواب بودم. صبح هشت بیدار شدم نیم ساعت تونستم چشمام رو باز نگه دارم خوابیدم تا دوازده باز بیدار شدم یه تخم مرغ ابپز خوردم بدون نون و هیچی و دوباره خوابیدم تا چهار. دیگه گفتم باید برم دکتر واقعا نمیتونستم بلند بشم یک ساعت درحال احتزار رو تخت به سقف زل زده بودم تا فقط بتونم بلند بشم بشینم داشتم میگفتم کاش دکتر میومد بالای سرم تب و لرزم داشتم زیر دوتا پتو رفته بودم، با سردرد شدید واقعا خودم رو کشوندم تا درمانگاه. سرم زدم و داخل سرم یه امپول زد گفت خواب اوره اونجا چنان خوابی منو گرفت ساکتم بود دوست داشتم باز بخوابم زیر سرم. ولی با تمام حال بدی که داشتم یک نفر نیومد بگه مرده ام یا زنده این همه خوابم. یکی حالم رو نپرسید. الانم باز میخوام بخوابم.