دیروز بعد کلاسم اومدم خونه بعد امشب عمه ام اومده بود اینجا و اینقدر حرف زد واقعا سردرد گرفتم حس میکنم درونم انبوهی از گل و خاک ته نشین شد اینقدر حرفای عجیب زد. واقعا اگه روزی رفتم تراپی دو سه جلسه باید بزارم فقط درباره این عمه ام و حرفاش صحبت کنم. عمه ام بچه نداره هیچی از درد و رنجی که من و برادرم تو این خونه کشیدیم با بابام نمیفهمه درکی نداره از چالش های خانوادگی فقط چون چهل سال پیش خانواده اش چنین بودن و چنان بودن چشم بسته دفاع میکنه و به ادم عذاب وجدان میده. بی اغراق میگم اینقدر از حرفاش حالم بده حالت تهوع گرفتم. با اینکه هرچی گفت گفتم بله درسته حق باشماست خودش شروع میکنه از یه جایی میرسه به جایی که مد نظرشه خانواده بابام یه توانایی دارن که میتونن صرفا با حرف نابودت کنن کمتر کسی میتونه همچین کاری کنه مامانم گفت این عمه ام رو اگه ادم به حرفاش توجه کنه نابود میشه تازه دارم میفهمم. ادما چه توانایی ها و چه ویژگی هایی دارن پسر. حالم جدی خیلی بد شد از همنشینی باهاش. نمیدونم چیزایی که شنیدم رو به کی بگم تخلیه بشم فقط‌.