دارم سعی میکنم از مامانم اشپزی یاد بگیرم ولی اصلا چیز جالبی نیست. یکی دو بار غذا درست کردم، نمونه اش دیروز. نه شور بود، نه تند، نه تلخ، نه بی نمک. ولی اون جوری که باید و شاید نبود. اون مدلی که غذاهای مامانم میشه نبود. اشپزی به ظاهر اسونه؛ دستور پخت همه غذاها همه جا ریخته ولی مهارت پختنشه که مهمه. من هنوز نمیدونم کی غذا رو بردارم؟ شعله رو کم کنم؟ زیاد کنم؟ چجوری بفهمم چی کمه، چی زیاد. اون مرحله ای که ادم با مواد غذایی دوست بشه و بفهمه چی به چیه و چی کی میپزه و چجوری سرخ میشه تازه میشه گفت یه چیزی.. دیروز که غذا درست کردم اینقدر خسته شدم و اعصابم خورد بود که حد نداشت. واقعا خونه داری سخت و طاقت فرساست.. خیلی سخت. از اون سخت تر ازدواجه. به زندگی مامان بابام که نگاه میکنم جز اشتباه چیزی نمیبینم. ادم با ازدواج یه چیز هایی رو قبول میکنه و وارد یه چالش هایی میشه که ذهن پولادین میخواد. خیلی سخته. نمیدونم چطور اینقدر راحت ازدواج میکنن و مشتاقن براش..