این چند روزی که گذشت استرس بالاترین حد ممکن. نه اینکه قراره اتفاق خاصی بیوفته. هفته بعد انتخاب واحده و باید چمدونم ببندم برم خوابگاه. از فکر بهش حالم بد میشه. اینکه قراره با کیا هم اتاقی بشم، چی بشه، چی نشه. هرترم میگم ترم بعد دیگه برنمیگردم دانشگاه مرخصی میگیرم کنکور بدم ولی باز اسیر اما و اگرها میشم و میرم. از اینکه مرخصی بگیرم و نخونم و یا یه اتفاقی بیوفته نشه یا اصلا تلاشم رو بکنم و اون چیزی که میخوام قبول نشم میترسم. از شنبه دارم با خودم کلنجار میرم که مرخصی بگیرم یا نه. مامان بابام که هیچ. به اونا باشه من هر بدبختی رو باید تحمل کنم چون میگذره. به مامانم میگم میخوام تنها برم بیرون یه کم ارامش بگیرم میگه نه منم باید بیام. هر جا میرم هرکاری میکنم باید حضور داشته باشه. جواب همیشگی اش هم اینه وقتی مادرت نباشه میگی ای کاش باهاش میرفتم بیرون. چه گرفتاری شدم واقعا. اسیری مطلق. میخوام مرخصی بگیرم کنکور بدم یه چیزی میگن میخوام برم بیرون یه چیزی میگن میخوام غذا بخورم یه چیز دیگه میخوام بخوابم یه چیز دیگه. هرکاری که میکنم باید تحت کنترل باشم. ولی اینا مشکل من نیست. من یه مشکل بزرگ دارم؛ رشته ای که بهش علاقه ندارم. از ترم اول که رفتم خیلی اشتباه های بزرگی کردم. خیلی بزرگ. خیلی اتفاق های بدی هم برام افتاد. از شانسم یا هرچی. برای جبرانش هیچ کاری نکردم و فقط نگاه کردم.. درگیرم و سرگردون. بدجور.