دیروز رفته بودم دکتر نشسته بودم که نوبتم بشه یه خانومی کنارم نشسته بود با دخترش اومده بود، با هرکی اطرافش مینشست سر صحبت رو باز میکرد حرف میزد یه جا با سه تا خانوم دیگه بحث شون گل گرفته بود و داشتن درباره کنکور حرف میزدن. منم که رو این بحث ها حساس گوشام تیز شد ببینم چی میگن. خانومه میگفت امسال تراز ها و رتبه ها خوب نبودن و... دخترم بورسیه ارمنستانه، البته من موافق ارمنستان نیستم بره المانی بخونه یا روسی بره روسیه دندان پزشکی بخونه برگرده. اون یکی دیگه میگفت نه روسیه از همه بهتره و حرف رفت سمت شهریه اش که گفت الان نهصد تومن میگیره روسیه. حالا دخترش اصلا اونجا نبود و رفته بود تو اتاق دکتر. بحث دانشگاه ازاد شد که ترمی سی چهل تومن شهریه میگیره و گفت که نه خب ارزش داره. هرچی بدیم ارزش داره و بعدش جبران میشه. سطح بحث از دغدغه من خیلی بالاتر بود. هرسه تای اون خانوما همین دغدغه رو داصتن و اطلاعاتشون واقعا بالا بود از اوضاع. حالا مامان من یه قلمچی که میرفتم انگار دیگه اخر امکانات و توجه و اهمیت بود هنوز داره میگه رفتی قلمچی ما هزینه اش رو دادیم. یه بارم رفتم سالن مطالعه ثبت نام کردم هزینه اش رو هم دادم یه چند روز هم رفتم دیدم اصلا نمیتونم بخونم پشت میز دیگه نرفتم؛ هنووووووز میگه. هنوز میگه که رفتی سالن مطالعه پول دادیم نرفتی. مامانم اگه امروز من پاشم بگم پنیر میخوام و بگم چرا پنیر نداریم؟ سریعا شروع میکنه با سرعت نور تمام غذاها و خوراکی ها و لباس ها و تفریحات و تک تک کارهایی که از بدو تولد کرده حتی پوشک و شیشه شیر رو حتی مرور میکنه که یعنی من امروز هر بدبختی ای دارم از بدو تولد نداشتم و مشکل و حساسیت خودمه و اونها چیزی کم نزاشتن. یه مشاور هم خواستم بگیرم هر روز صبح بلند شد گفت حالا واقعا لازمه؟؟؟؟؟؟ چرا باید مشاور بگیری؟؟؟؟؟ مدیر مدرسه که گفت مشاور نگیرین؟؟؟؟؟ فلانی هم مشاور گرفت؟؟؟؟؟ اینقدر گفت که منم منصرف شدم. مامانم ادمیه که اصلا به حرف بقیه اهمیت نمیده. اگه الان بخواد کل دیوارها و فرش ها رو با قوی ترین شوینده جهان بشوره و بهش بگن مثلا این شوینده سمی هست میمیری گوشش کر میشه، کلا کار خودش رو میکنه ولی اصلا فکر نمیکنه بقیه اینجوری نیستن. وقتی یه کاری میخوای بکنی نه میارن تو کار انجام دادنش با اکراه میشه اون ادم اگه من باشم که کلا بیخیال میشم چون حرف ادما واسم مهمه. اصلا سال کنکور واسه هیچکس اهمیت نداشتم. درسم خیلی خوب بود مدرسه خوبی بودم ولی هیچ اهمیتی نداشتم. روز قبل امتحان ریاضی عمه ام از صبح با بچه و شوهر اومد خونه ناهار تاااااا دوازده شب. هیچکس نفهمید چقدر اون روز به من سخت گذشت چون کسی براش مهم نبود من امتحان دارم یا هرچی. ذره ای همدردی یا همکاری تو خونه وجود نداشت. الان هم همینه. هر خواسته ای دارم اشتباهه، غیرمنطقیه، غلطه، من یا زیاده خواهم یا حساس.