مهمون
امروز بعد ناهار پیچیده بودم زیر پتو و داشتم فکر میکردم انتخاب واحد فردا رو چیکار کنم؟ وسایلم هیچی نگرفتم و ندارم کی برم بگیرم؟ چجوری برم خوابگاه؟ ساعت چند برم که تخت پایین رو بگیرم؟ چرا مرخصی نگیرم نشینم برای کنکور بخونم؟ فلان استاد رو چیکار کنم؟ چرا هوا بوی پاییز میده؟ با افسردگی پاییز چیکار کنم؟ پنج شنبه جمعه های خوابگاه رو کجای دلم بزارم؟ اونو چیکار کنم اینو چیکار کنم تو همون حال داشتم کلنجار میرفتم که زن عموم زنگ زد گفت دارن میان دیدنمون. مهمونای کما فی سابقمون کم بودن زن عموم و عموم هم اضافه شدن به همون همیشگیا. هر بار با یه بچه شون میان خونه مون میگن پسرمون یا عروسمون گفته دلش واسه عمو تنگ شده بریم دیدنش:/ اولش گفتم من خونه رو مرتب میکنم که مامانم اذیت نشه و بعد میپوشم و فلنگ رو میبندم میرم بیرون میگردم. بعد فکر کردم حوصله ندارم سوار اسنپ بشم همون مهمون رو تحمل کنم بهتره. حالا خانواده عموم خونگرم هستن باهاشون خوش میگذره ولی اصلا حوصله مهمون ندارم. زن عموم یه چیزی گفت منم جوابش رو دادم نه بی ادبی بود نه هیچی فقط من نظرمو محکم گفتم بهش از اون موقع دستام هنوز داره میلرزه. یه جور استرس گرفتم سر زدن حرفم حد نداره. حالا باز فکرام هجوم اوردن که انتخاب واحد و خوابگاه و خرید خوابگاه رو واقعا چیکار کنم. کاش میشد دانشگاه رو از زندگی ام پاک کنم. اسیریه قشنگ. بخوای کنکور بدی هزارتا مکافات داره بخوای ادامه بدی هزارتا درد دیگه. دارم له میشم زیر استرس.