نمیدونم کی کلاسا رو برنامه میریزه و هرکی هست خودش تنها اینکار رو میکنه یا کسی کمکش میکنه چون این ترم شنبه ها از هشت صبح تا هشت شب کلاس دارم. یکشنبه و دوشنبه هم کم و بیش همینطوره و از سه شنبه بیکارم تا جمعه. این هفته اول ترم بود که اینقدر توی گوشی بودم و ازش کار کشیدم کم کم داره به حرف میاد و جیغ میکشه که دو دقیقه بزارم زمین. دیگه خوابگاهم تکراری شده و مثل ترم های اول هیجان نداره. نمیدونم واقعا ترم های اول چجوری میگذشت پنج شنبه جمعه ها. دلم میخواد سی واحد کلاس داشته باشم ولی حتی یک ساعت بیکار توی خوابگاه نباشم. که از بد روزگار چهار روز بیکارم. این هفته که هفته من نبود. اول مهر یه مریضی گرفتم و دارو مصرف کردم خوب شد. دوباره این هفته همونجوری شدم. قرص هام رو از ته چمدون پیدا کردم دوباره خوردم هیچ تغییری حاصل نشد. دیگه واقعا از دکتر رفتن خسته شدم. دلم میخواد مثل هم سن و سال هام باشم که یه سرما میخورن نمیدونن باید چیکار کنن و کجا برن نه اینکه راه درمانگاه و بیمارستان و پذیرش و ترخیص و اینا رو از حفظ باشم. واقعا از دکتر رفتن خسته شدم‌. من امسال دیگه ته ته سالم زندگی کردن بودم. تعداد غذاهای ناسالمی که خوردم از پنج تا هم کمتر میشه. پرخوری و تنبلی و کم تحرکی هم نداشتم. ولی تابستون کلا تو مطب دکتر بودم. تابستون تموم شد پاییزم هم به همون منوال گذشت. کل چهار هفته مهر، هر هفته من برای یه دکتر میرفتم خونه. هر پنجشنبه یه جا نوبت داشتم. دلم میخواد یه بمب بخوره تو زندگیم و اوضاعم تغییر کنه. به یاد گرفتن برنامه نویسی در سطوح پیشرفته تا یاد گرفتن سه تار و دوتار و فردائم موهام و....... فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم که چیکار کنم که از این وضع دربیام. اینقدر این چهار روز نشخوار فکری داشتم که مغزم واقعا درد میکنه. این روزها فقط فکر میکنم که نمیخوام بعد تموم شدن کارشناسی دوباره یه انتخاب اشتباه کنم و دوباره تو وضعیتی بیوفتم که فقط بخوام زودتر بگذره. چون واقعا واسم سخته. نمیدونم چیکار کنم و تصور میکنم همه اطرافیانم از هم کلتسی و دوست و اشنا و فامیل تو زندگی یه هدفی دارن و فقط منم که وقتم رو فکر کردن به فلسفه این زندگی پر کرده..