بعد از ظهر کلاس داشتم، بعدش که اومدم اتاق دیدم هم اتاقی داره با مامانش تلفن حرف میزنه و بلند بلند گریه میکنه. چون دو هفته است سرما خورده و خوب نمیشه و درس ها و کارهاش هم خیلی سنگینه. بعد اینکه تلفنش تموم شد گفتم چی شده میخوای بریم دکتر؟ اینقدر با عصبانیت و تندی جوابمو داد که تو دلم گفتم خب همونجوری مریض بمون، احترامم سرت نمیشه. یه مقدار زیادی نازک نارنجیه و رو پر قو بزرگ شده چون دست به هیچی نمیزنه و تنهایی برای خودش هیچ کاری نمیکنه حتی دکتر رفتن یا حتی سلف رفتن. ایناش به من ربطی نداره و مهم نیست ولی کارش خاطرات ترم های قبلم رو جلوی چشمم اورد. منم بارها زنگ زدم مامانم گریه کردم. شاید یه بار فقط به خاطر مریضی بود اونم ترم اول که کرونا گرفتم تو خوابگاه. بقیه اش هم همه به خاطر این بود که یا از کسی رنجیده بودم، یا تنها بودم، یا از چیزی دلخور بودم. از یه جایی به بعد فهمیدم زنگ زدنم بی فایده است. یا باید یه کاری بکنم یا تحمل کنم و بریزم تو خودم. راه دیگه ای وجود نداره. شاید انگار ادم تازه اخراش میفهمه که دقیقا کجاست و باید چیکار کنه. اولش خیلی سخته. خیلی سخت. هرچند هنوزم خیلی چیزها عادی نشده و هنوز خیلی سختی ها هست.