نقاب
خیلی وقته که تصمیم دارم برم میوه بخرم ولی نمیرم. شاید خنده دار باشه که میوه خریدن مگه چیه ولی واسم بیرون رفتن خیلی سخته. نه اینکه نخوام برم بیرون، تو این شهر عجیبی که هستم هنوز نمیدونم از کجا میوه بگیرم، از کجا خرید روزمره. یا باید برم میوه بگیرم یا خریدهای دیگه رو انجام بدم. هیچ جایی رو پیدا نکردم که اینها نزدیک هم باشه. میوه فروشی ها هم خوب و بد دارن یکی میوه هاش افتضاحه، یکی میوه هاش تازه نیست هرکدوم یه جوری ان و من نمیدونم پس از کجا باید خرید کرد. نزدیک دانشگاه میوه فروشی هست ولی صادقانه بخوام بگم اینقدر دانشگاه تو جای خوبی قرار داره که ردیفی پسرا و پیرمردا وایمیستن زل میزنن به هر جنس مونثی که رد میشه. کارم ندارن چه شکلی هستی. فقط شانس بیاری تیکه نشنوی. نمیدونم بچه های دانشگاه چطور میتونن تو خیابون های اطراف دانشگاه اینقدر راحت تردد کنن. من اصلا نمیتونم. هزینه میکنم میرم کلا یه جای دیگه کارهامو انجام میدم.. امروز میخواستم برم ولی اینقدر این پا و اون پا کردم و وقت تلف کردم که نرفتم اخرش. کلا امروز هرکاری کردم که هیچ کاری نکنم. نه درس خوندم نه بیرون رفتم. شام هم ندارم. اخرین باری که تنهای تنها بودم یادم نمیاد. بعد از مدت ها واقعا لازم بود. نقاب خوش رفتاری یا هرچیز دیگه که روی صورتم بود رو برداشتم واسه خودم راحت و اسوده دارم زندگی میکنم. بدم نیست ادم هر چند وقت بدون حضور هیچکس تنها باشه.