دیروز برای بار نمیدونم چندم رفتم دکتر. از پارسال تابستون تا الان یک سال از این داستانا گذشت و دیگه تصمیم گرفتم نرم. ادمها سخت ترین بیماری ها رو میگیرن و درمان میکنن و نمیشه و منم یکی از اونها با این تفاوت که واقعا اونقدرا سخت نیست. بزرگ کردنش درست نیست اما خب بیماری بیماریه و درد کشیدن و بالا و پایین داره. پذیرفتم که باید کنار بیام و جور دیگه ای نگاه کنم چون واقعا در توانم نیست استرس دکتر رفتن رو. تا قبل تعطیلات که خوابگاه بودم چقدر باید موقع انتخاب واحد بالا پایین میکردم که چهارشنبه ها خالی بشه از اون طرف اومدن و رفتن و ......... با اینکه خیلی دکتر خوبی بود اما ازش خسته شدم. دیگه دلم نمیخواد هیچوقت ببینمش. خودشم میدونه جواب نمیگیره میبینه من هیچی نمیگم خب باز ادامه میده. از اون گذشته دیگه خسته شدم. ارزشش رو نداره واقعا. ولی اگه میدونستم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بابت درس و امتحان و کنکور به خودم استرس نمیدادم و این کار رو با خودم نمیکردم. الان یا میخونم یا نه وقتی نمیخونم ذره ای برام اهمیت نداره. سال کنکور انگار مواد زده بودم اینقدر توی استرس بودم و حالت طبیعی نداشتم. سر سوزن کنکور تو زندگی ادم نقش نداره. یه مرحله است فقط، که من تصور میکردم همه زندگیه.

اون از درمان که گذشتم ازش‌‌‌... الان اتش بس شده که خدا رو هزاران مرتبه شکر ولی فامیلای تهرانی جنگ زده ما قصد برگشتن ندارن چون اتش بس نقض میشه. من بهشون حق میدم واقعا روزهای سختی رو گذروندن ولی خب تا کی. اول رفتن شمال دیدن شمال اونجوریه اومدن اینجا. یعنی دارم خل میشم. واقعا اوضاع به هم ریخته. تلویزیون خونه از شش صبح تا دو شب روی شبکه خبر روشنه و صداش اذیتم میکنه. راه میرم خاموش میکنم یا صداشو میبندم ولی باز روشن میشه و صداش خیلی خیلی اذیتم میکنه. یعنی نگاه کردن شبکه خبر خودش یه جنگ روانیه اینقدر که وحشتناکه اوضاعش. دیگه کلمه جنگ رو میشنوم حالم بد میشه. نمیخوام یک کلمه درباره اش بشنوم. داریم تو این اوضاع زندگی میکنیم گفتن و بازگو کردنش چه دردی دوا میکنه. چون از یه شهر دیگه هم اومدن هر روز یا یه جا دعوتیم یا مهمون داریم. منم که در برابر سر و صدا خیلی کم صبرم اصلا نمیتونم طولانی تو این وضعیت بمونم..