خیلی روز بیخودی بود. نه واحدام درست شد نه هیچ چیز دیگه. پنجاه درصدش به خاطر اشتباه خودمه پنجاه درصد دیگه اش اینکه ساعت کلاسا رو جا به جا کردن. کاش امروز صبح زودتر بیدار میشدم فکر نمیکردم ده نفر بخوان توی حذف و اضافه یه کلاس رو بردارن ظرفیتش پر بشه. همچین چیزی تا حالا ندیده بودم. ترم پایینی ها واقعا شیادن. یه کارایی میکنن که ادم دهنش باز میمونه.. فردا دوباره باید برم دفتر مدیر گروه. اموزش که میخواست بزنتم. امیدوارم فردا جوابمو درست بدن. وسط برو بیاهای صبح فهمیدم بین بچه های کلاس چه خبره واقعا. مافیاست قشنگ کلاس. ادمی که با هیچکس حرف نمیزنه چقدر با خیلیا هماهنگه و سر برداشتن کلاسا قشنگ روابط پیچیده ای دارن. فقط از اینکه اینقدر خونسردم که نمیدونم چه خبره و میرم انتخاب واحد میکنم بعدش میخوابم حالم به هم میخوره. کاش اهل ماجراجویی بودم خیلی زندگیم ساده و یک بعدیه. اینقدر امروز مسخره بود که با دیدن دوستم نه تنها خوشحال نشدم بلکه فکر کردم کاش با یکی دیگه دوست بودم. نمیخوام واقعا با ادم متاهل در ارتباط باشم. چون اصلا دغدغه اش و نگاهش به همه چیز تغییر کرده. وقتی مجرد بود خیلی شادتر و سرزنده تر بود، الان فقط میخواد بره که به کارهاش برسه. دلم دوست جدید میخواد ولی دیگه امیدی ندارم تو دانشگاه کسی پیدا بشه.