مریض
امروز واقعا از شدت بدن درد و سردرد مردم و زنده شدم. خیلی حالم بده چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم. رفتم دکتر سرم داد و امپول و استامینوفن. همین. اتاق تزریقات سرد بود و گرنه میتونستم همونجا تخت بخوابم الانم تازه رسیدم اتاق چایی گزاشتم ولی توان اینکه بلند بشم برم بیارمش ندارم. همین دکتری هم که رفتم خودمو کشوندم واقعا تا تونستم برم. کل مدت با خودم تکرار کردم چقدر غریبی سخته. تا حالا به این حد از غریبی نرسیده بودم. قبلا مریض میشدم بچه های اتاق یه حالی ازم میپرسیدن الان هم اتاقی ام از ترس اینکه مریض نشه از دیروز خودشو قرنطینه کرده و سه برابر من داره دارو میخوره که یه وقت چیزی اش نشه. حتی نپرسید خوبم یا نه. دختره واقعا مشکل داره و خیلی ازش بدم اومده. دوستاشم فردا میان اصلا حوصله اونا رو ندارم. خدایا کاش تعطیل میشد فردا که تو این اتاق فقط سکوت و ارامش برقرار میبود. تحمل ادا اصول بقیه رو ندارم اصلا. دلم میخواد فقط بخوابم و بیدار نشم.