قلاب
امروز سر کلاس دچار یه سری افکار فلسفی شدم که چرا هم کلاسی هام خسته نمیشن؟ چطور میتونن اینقدر مشتاق و درس خون باشن؟ استاد درس میده اینقدر جدی گوش میدن و سوال میپرسن که واسم خیلی عجیبه. الان از یک ابان هفته ای نبوده که امتحان نداشته باشیم. بعضی هفته ها دو تا امتحان، بعضی هفته ها امتحان و ارائه، بعضی هفته ها امتحان و تحویل تمرین. یعنی هر هفته یه داستانی بوده ولی بقیه انگار خیلی راضی و خوشحالن در حالی که من واقعا خسته شدم و مغزم سرد شده اینقدر کار کردم. البته متوجه ام نگاه بقیه با من متفاوته. برام اسم امتحان توی زندگی یعنی بدترین احساسات و بهم ریختگی روحی، روانی، جسمی؛ ولی بقیه خیلی خونسرد برخورد میکنن. پذیرفتن همینه دیگه کاری اش نمیشه کرد.. مشکل اینه که روز اول که وارد دانشگاه شدم همون ترم اول فهمیدم این رشته با اون چیزی که فکر میکردم و تصورم بود خیلی فرق داره و علاقه ندارم بهش ولی شهامت رها کردنش رو نداشتم. زور زدم که جا بیوفتم ولی نشد. اصلا قلابم گیر نکرد. سر همه کلاسا ته دلم میگفتم خب که چی. این کد رو زدیم، این موضوع رو فهمیدیم، این مشکل رو حل کردیم خب که چی؟ اما بقیه مشتاقن که بیشتر یاد بگیرن و همین بهشون انگیزه میده. خیلی ناراحت و خسته ام. باز باید جزوه باز کنم درس بخونم. الان دیگه مشکلم امتحان دادن نیست. با اصل قضیه از ریشه درگیر شدم.