خطا

مامانم چون مامانش توی بیمارستانه و بیهوشه و اوضاعش خوب نیست، واقعا اعصابش خیلی خورده و اصلا نمیشه باهاش حرف زد و منکه خیلی وقته فاصله ایمنی رو باهاش رعایت میکنم چون حقیقتا وقتی عصبانی میشه خیلی به همه چی گیر میده و منم متقابلا عصبانی میشم و اوضاع خیلی بد میشه. فقط امروز یکی اومد واسه پنجره اتاق توری بزنه، من تنها بودم، کل مسیر رفت و آمد آقای توری رو ملافه پهن کردم که مامانم فوق العاده وسواسیه و فرشاش کثیف نشه ولی فقط جلوی در ورودی چیزی پهن نکردم گفتم اونجا لازم نیست و نتیجه اینکه الان انگار بنزین ریختم رو آتیش. مامانم از بیرون اومد دید چیزی اونجا پهن نیست و اینقدر عصبانی شد و داد و بیداد کرد که احتمالا تا فردا صبح عملیات ویژه ضد عفونی داره. منکه هندزفری گذاشتم تو گوشم و محیط رو ترک کردم که خطرات جانی تهدیدم میکرد. قرار بود به خاطر سال تحویل هشت شب بخوابم الان به خاطر این خطای بزرگم بهتره هرچه سریعتر به خواب عمیق فرو برم.

رمضون

سه روز دیگه ماه رمضون هستش. خداحافظ روزهای روشن. سلام به زندگی سخت و تشنگی و ضعف و اعصاب ضعیف. نه نه نه نه.

یادآور

هر پنج دقیقه به خودم یادآوری میکنم امشب از ساعت هشت باید بخوابم تا سال تحویل رو نبینم. هرچی خوراکی خواب آور و سنگین کننده تو خونه هست میخوام بخورم که گیج شم سنگین بخوابم. برای تحمل لحظه سال تحویل و تبریک و بالا پایین پریدن خیلی داغونم. اصلا امسال دچار درک فلسفی شدم که خب چی؟ فرقش با بقیه روزهای سال چیه؟ این همه سال جشن گرفتیم هر سال دریغ از پارسال. حالم خوب نیست و شاید افسردگی دارم و بهرحال من رو هم یک خدایی آفریده.

روزگار

امروز یه جور دیگه ای سخت بود. همه روزا یه مدلی سخت میگذرن بعضی روزا اینجوری. مامانبزرگم صبح یه عمل سخت و سنگین داشت من که گفتم کاره ای نیستم موندم خونه بخوابم ولی از شیش صبح تا ده، پنج بار گوشی ام زنگ خورد که اگه میرفتم بیمارستان کمتر اذیت میشدم. بعد از اون هم چون تنها بودم جمع کردم رفتم خونه مامانبزرگم با خاله هام ناهار خوردم و از دو تا پنج توی بیمارستان یه لنگه پا وایستاده بودم تا فقط بتونم ده دقیقه از پشت شیشه ها بیمارمون رو ببینم. از پنج تا هشت هم که تو خیابون داشتم راه میرفتم دنبال شلوار. دریغ از یه شلوار مناسب. جدیدا پام مشکل پیدا کرده و مثل یه آدم مسن درد میگیره و تیر میکشه و میسوزه. فقط چون شلوار نداشتم و ترسیدم سال نویی کسی منو با این شلوارم ببینه اون همه راه رو با پا درد و تشنگی فراوان تحمل کردم. تازه وسط خیابون از این پسرای الاف بی خانواده سیه چرده تیکه هم خوردم. در واقع یه تیکه چرت و پرتی بود که از شدت چرت بودنش یه جوری شدم. اه‌ اه‌. بعدم اومدم دوباره خونه مامانبزرگم مهمون اومد نشستم رو مبل تماشاشون کردم تا الان که رفتن. خیلی خسته شدم امروز‌. الان هم منتظر مسافری هستیم که تو راهه یکی دو ساعت دیگه تازه میرسه‌. فردا هم اندازه یه کوه کار واسه انجام دادن هست و پام خیلی درد میکنه. آی‌.

چت

این چت جی‌پی‌تی رو من هربار خواستم ازش استفاده کنم به در بسته خوردم. آخرین بار هم با وجود اینکه فیلترشکنم روشن بود گفت برای کشور شما در دسترس نیست یه همچین چیزی. وا. پس چجوری خیلیا تو ایران ازش استفاده میکنن؟ یکی از استادام هم گفت پولیه. حالا نمیدونم درست بود حرفش یا نه چون من هنوز به اون مرحله نرسیدم :)) ولی اگه پولی هم باشه چجوری تو ایران این همه آدم باهاش حرف میزنن‌. یعنی همشون حساب بین المللی دارن؟ عجایب.

داغون

کاش توی تعطیلات عید هم دانشگاه باز بود. تعطیلات طولانی فقط واسه بچه های ابتدایی خوبه. دارم تو خونه از فشارهای روحی و روانی متلاشی میشم. میخوام برگردم به تنهایی رغت‌بارم تو خوابگاه. اینجا هیچی سرجاش نیست. همه داغون و عصبی و درمونده‌ان. تو خوابگاه حداقل یه درجه ای از شعور و همکاری و همفکری و زندگی نرمال وجود داره. همین پنج دقیقه پیش داشتم فکر میکردم اینایی که خانواده نرمال دارن تو زندگیشون چه درد دیگه ای دارن؟ یعنی اونا هم افسردگی و این بلاهای روانی رو تجربه میکنن؟ من هزارتا خلا به غیر از خانواده داغون دارم ولی همه زندگیم هرچی رنج و عذاب داشتم فقط به خاطر خانواده بوده چون همه چیز رو میشه یا حل گرد یا مدیریت. دلم میخواد کل خونه به انضمام خودم و آدماش نابود بشه، جوری که انگار هیچوقت نبودیم.

سیاره ها

حالا جالبه که چقدر دنیای آدما دور از همه و هیچکس از کس دیگه ای خبر نداره. ما تا پارسال دم عید دنبال سبزه و ماهی و خونه تکونی بودیم و اصلا به اونی که توی بیمارستانه، اونی که مریض داره یا هرکی که از این بدبختیا داره فکر نمیکردیم. الان خودمون مثلا تو راه بیمارستانیم مردم رو میبینیم سبزه دستشونه یا توی بازار دنبال لباس و کیف و کفش هستن حس میکنیم تو دوتا سیاره متفاوت داریم زندگی میکنیم. شخصا هیچی از حال کسایی که شور نوروز دارن نمیفهمم. نه که حق نداشته باشن ها. حرفم چیز دیگری است. در واقع به قول همون شعره، آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در اب دارد می سپارد جان..

آشفته

برای گفتن از چیزهایی که این روزا میگذره کلمه کم دارم. مادربزرگم که سه ماه پیش یه مریضی سخت سر راهش سبز شد حالا داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه. جالبه که سه ماه قبل که اولین بار راهی بیمارستان شد ما فکر میکردیم دیگه بدتر از این نمیشه درحالی که فقط روی تخت بود؛ سرحال و هوشیار، ذکر میگفت، حرف میزد، فقط نمیتونست راه بره. الان راهی بیمارستان شده و نه حرف میزنه و نه سرحاله و نه هوشیار. من هیچوقت از اون نوه های وابسته احساساتی نبودم. هرچقدر هم قبول داشته باشی اون آدم درنهایت جای خوبی خواهد بود، قطعا مرگ براش زشت و عذاب دهنده نیست بازهم نمیتونی آروم باشی. بوی مرگ میاد...... یه پام خونه است، یه پام خونه سرد و زشت مامانبزرگم و یه پام بیمارستان. یه هفته ای که گذشت رو هیچی اش یادم نیست. حتی همین دیروز رو هم به سختی یادم میاد که چجوری گذشت و چی‌ها دیدیم تو این زندگی.

تاریکی مطلق

دیگه از ناراحت بودن، از افسرده بودن، از غمگین بودن، از عصبانی بودن، از رنج، از دردی که تمومی نداره خسته شدم و حالم داره بهم میخوره. هیچی درست نمیشه. نه از آدما کاری ساخته است نه خدا قراره کاری کنه. آخرین بار که دعا کردم و یه چیزی درست شد امتحان ریاضی اول دبیرستان بود. اونم نصفه نیمه. همه اش دروغه. هیچی قرار نیست درست بشه. نمیدونم واقعا چرا این همه رنج، رنج و رنج نصیب من شده. از سلامتی که ندارم تا هزار و یک چیز دیگه‌.

آسایش

اصلا یادم نبود چهارشنبه سوریه تو حال خودم و سکوت مطلق نشسته بودم یه صدایی مثل بمب کل خونه رو لرزوند و اتاق تاریکم روشن شد؛ یه لحظه فکر کردم حمله نظامی چیزی شده. آخه چی بگم الان. خدا نگذره اونی که مد کرد چهارشنبه سوری رو اینجوری جشن بگیرن. مگه قبلا فقط ترقه بازی و آتیش بازی نبود؟ حالا الان یادم اومد تو خونه قبلی که بودیم بعد از ظهر چهارشنبه سوری که داشتن کم کم شروع میکردن یکی از همسایه ها رفته بود التماس این بچه مچه های تو خیابون و کوچه رو میکرد اینقدر ترقه نزنین و شلوغ نکنین چون مادرش مریض بود، اونا نه تنها که همکاری نکردن مسخره بازی هم درآوردن و دعوا هم شد. واقعا چرا؟

حوصله

حوصله ام از توی خونه موندن سر رفته. دیدم آبم با خانواده تو یه جوب نمیره کلا تو اتاق در بسته روی تخت دارم زندگی میکنم. گواهینامه میخوام که راحت بتونم برم بیرون. واقعا دیگه پولی برای اسنپ ندارم. جای خاصی هم نمیخوام برم فقط میخوام دیگه تو خونه نباشم برم بچرخم. ولی نمیشه. چون ماشین ندارم. پیاده هم که همه چی از خونه خیلی دوره. اه.

نمیشه

امروز واقعا روز سختی بود. و هنوز تموم نشده و هنوز ادامه داره. وسطش فکر کردم آیا من میتونم دوازده شب رو درحالی که زنده یا سالم هستم ببینم؟ دیشب گفتم میخوام پا شم خونه تکونی کنم تا اضطراب از سرم دست برداره؟ غلط کردم. مامانم از بهمن سر من بدبخت غر خونه تکونی میزد میخواستم فقط از دستش خلاص بشم ولی بیشتر حرف شنیدم. دیشب سبزی هاشو شستم که اذیت نشه امروز دیدم سبزی ها رو دوباره شسته چون احتمالا من خوب نمیشورم. روی کابینت ها رو تمیز کردم پشت سرم رفت دوباره تمیز کرد و درنهایت نه تنها خونه مرتب نشده به نظرم بیشتر به هم ریخته و کثیف شد. الانم فرش لوله شده و مبل و میز و سبد سیب زمینی پیاز و تشت و لگن و همه ریخته وسط پذیرایی. هرسال موقع عید ترجیح میدم بمیرم تا اینکه تو خونه باشم. بمیرم تا پونزده فروردین. امسال صدبار با خودم گفتم چرا اومدم خونه. دانشگاه و خوابگاه که تا بیست و چهارم باز بود من چرا برگشتم خونه‌. مامانم هرسال یه فضای متشنج خیس پر از سر و صدا و اعصاب خوردی درست میکنه و کار هیچکس رو قبول نداره. چندسال پیش یکی رو آورد خونه رو تمیز کنه، دو روز خونه رو سابوند و به محض اینکه رفت مامانم شروع کرد از اول همه جا رو شست. البته خانواده من لیاقت اینکه حتی واسشون عصبانی بشی هم ندارن. لیاقت شون فقط اینه که ترک شون کنی و تنهاشون بزاری. من فقط از خدا میخوام که دیگه به این خونه برنگردم. هرکی میخواد هرجور دوست داره زندگی کنه. من جدا و خانواده ام جدا. من نمیتونم باهاشون زندگی کنم. چون تو این خونه هیچی ندارم. نه اعتماد به نفس، نه احترام، نه استقلال.

امسال

خدا رو هزار مرتبه شکر که امسال سال تحویل نصف شبه. چون میخوام از هشت شب سرمو بکنم زیر پتو بخوابم تا ظهر روز عید بیدار نشم. هرسال باید به زور ادای خوشحال ها رو درمیاوردم که آره منم خیلی ذوق سال نو رو دارم ولی واقعا نه. هیچ خبری نیست. هیچی قرار نیست با سال نو و لباس نو عوض بشه. کاش همیشه سال تحویل نصف شب بود.

بیزار

فکر میکنم هیچکس توی دنیا نیست که به اندازه من از زندگی و هرچیزی که بوی زندگی بده بیزار باشه‌. از تک تک جزئیتات و کلیات زندگی فراری ام. آره میدونم قرار نیست همه چی خوب باشه و آدمیزاد باید از چیزهای کوچک زندگی لذت ببره ولی واقعیتش اینه که همه اش شعاره. برای راضی بودن باید داشته های بزرگی داشت. واضحه که منظورم داشته های مادی نیست فقط‌.

فردا

همه چیز برای اینکه تا صبح گریه کنم مهیاست ولی میخوام پنج صبح پاشم خونه تکونی کنم که فقط خودم آرامش بگیرم این بدبختی و اضطراب از سرم دست برداره. بنابراین گریه کنسله. بدون گریه کردن با غصه هام میجنگم.

دوباره

چونکه حوصله ام سر رفته و به هر طرف رفتم جز به وحشتم افزوده نشد تصمیم گرفتم برگردم بنویسم تا روزهام بگذره.