بنویسم که یادم بمونه.

بنویسم که یادم بمونه.

تفاوت

ف
پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳، 5:0
درحال بارگذاری..

دیشب افطار دعوت بودیم خونه خاله ام. با اینکه خیلی شلوغ بود برای من به سکوت و نگاه کردن و فکر کردن گذشت. یه درد مبهم و عجیب از دیروز صبح توی دلم میپیچه که نمیدونم چیه و چرا و برای همون انرژی ذوق زده بودن رو نداشتم. به خانواده خاله ام نگاه کردم و به بقیه مهمونا. چقدر چقدر چقدر خاله ام درست زندگی میکنه. با اینکه شاید بهشون حسودی ام بشه چون خیلی از داشته های اون ها رو ندارم و هزارتا چیز دیگه ولی نمیتونم واقعیت رو نگم. همیشه رو به جلو و پیشرفت. از نظر مالی، فکری، تحصیلات، تفریح.. همه چیییز. همیشه رو به جلو بودن. هیچوقت به عقب برنگشتن. چیزی رو از دست ندادن، از چیزی که داشتن دست نکشیدن بلکه به دست آوردن. نمیدونم چرا و چجوری چون من تو یه خونه داغون زندگی کردم. همه چیز رو خودم دارم یاد میگیرم ولی اونها به دوتا دخترشون زندگی کردن رو یاد میدن. دختر بزرگشون که تازه ازدواج کرده هیچی، کوچیکه که دوسال ازم کوچیکتره انگار دیگه الان تحت اموزش مسائل جدیه :)) من از تابستون پارسال ندیده بودمش چون کنکور داشت و قبول نشد و داشت خودش رو جمع و جور میکرد که دوباره کنکور بده و کتابام دستش بود و من موجی شده بودم سر کتابا.. وای جقدر تغییر کرده بود تو این مدت. چقدر بزرگ شده بود. من از پونزده سالگی به اینور هیچ تغییری نکردم. پیشرفت که نکردم هیچ، پسرفت هم کردم. واقعا من هیچ تغییر نکردم ولی چقدر دختر خاله ام توی این مدت بزرگ و فهمیده تر شده بود. چون خواهرش دیگه سر و سامون گرفته و حالا اون باید رشد کنه و به یه چایی برسه. بعد از دیدنشون من واقعا احساس عقب موندن، کمبود و تنهایی میکنم. دنیا ناعادلانه است منم از خیلی ها شرایطم بهتره ولی در برابر خیلی ها تو این رقابت سخت عقبم.. اینکه هرکی مسیر خودش رو میره و مقایسه معنی نداره رو میدونم و میفهمم ولی خیلی وقتا ادم یه جاهایی مقایسه میکنه دیگه..