خلاف

بعد یه هفته فوق سخت تعطیلات آخر هفته شده نصف بیشتر خوابگاه که جمع کردن رفتن خونه. یه تعداد قلیلی موندیم تو خوابگاه. یعنی فک کنم تو کل ساختمون سی نفر هم نمیشیم. بعد الان تو طبقه ای که هستیم بوی سنگین استعمال دخانیات میاد. بوی سیگار هم نیست. بوی یه چیز دیگه میاد که هرچی هست بوش خیلی خوووبه. حس میکنم دودش خورده بهم از حالت طبیعی خارج شدم چون الان دوساعته دارم به ترک دیوارم میخندم. واقعا حس میکنم حالم خوش نیست‌. همون بهتر دانشجو هر روز هشت صبح کلاس داشته باشه یازده شب لالا شه. تعطیلات که میشه توی خوابگاه آدم به راه خلاف کشیده میشه. معلوم نیست دارن چیکار میکنن واقعا. هرچی هست حس میکنم منو گرفته. شاید واقعی شاید هم توهم زدم.

آرزوها

کاش یه نفر در اتاق رو باز میکرد یه بطری آب یخ بزرگ دستش بود میاورد بدون حرف و کلمه ای میداد دستم بعد هم چراغ اتاق رو خاموش میکرد و میرفت بیرون.

طولانی

این هفته چرا تموم نمیشه؟ خیلی کش داره میاد. هنوز فردایی هم وجود داره؟؟؟ دارم غالب تهی میکنم. از فروردین و ماه رمضون طولانی تر، این هفته است.

عجیب

هم اتاقی ام امروز خیلی جالب شده. از صبح مثل مرغ پرکنده با لباس بیرونی در رفت و آمده. یه دونه کلاس صبح داشته رفته تموم شده ولی هنوز لباس بیرونی تنشه و با همون لباس داره میگذرونه. ساعت دو ظهر هرچی چراغ دم دستش اومده روشن کرده کم مونده بره شمع هم بخره بیاره روشن کنه. تو این نقطه جغرافیایی ای که ما هستیم اینقدر سرد شده همه با لباس گرم میان بیرون، هم اتاقی ام در و پنجره رو تا ته باز کرده میگه گرمه. در بالکن رو پا شدم بستم گفت وای چرا بستی گرمه. دوباره باز کرد :/ میره رو تختش یه چیزی میخوره باز پا میشه سه دور راه میره و در کمدشو چندبار میکوبه باز برمیگرده تو تختش. وا. امروز چرا اینجوری شده.

کلنجار

هرچی میگذره بیشتر میفهمم و ایمان میارم که اعتماد به نفس همه چیزه. اصلا مهم نیست وضعیت هوشی آدم چی باشه، قیافه اش چه شکلی باشه؛ اعتماد به نفس داشته باشه به همه چی میرسه. مثل همکلاسی ام که از هرنظر خیلی معمولیه چون میشناسمش ولی حرف از سوال سخت و بحث های پیچیده میشه هرجور شده خودشو نشون میده و مشارکت میکنه چون تصورش از خودش آدم باهوش و تواناییه. حالا جوابایی که میده خیلی وقتا اشتباهن، خیلی وقتا هم درستن ولی فقط چون اعتماد به نفس داره جسارت داره. اصلا اه. چرا من اونقدر اعتماد به نفس ندارم؟ امروز استاد یه سوالی پرسید گفت هرکی بگه ده نمره درجا میدم بهش. من میدونستم. مطمئن بودم اصلا جوابش چیه ولی به روی خودم نیاوردم با خودم گفتم الان اگه بگم همه برمیگردن بهم نگاه میکنن معذب میشم :/ غیرمنطقیه ولی من برای اینکه کسی برنگرده نگام نکنه و تو جمع به چشم نیام از خیلی چیزا میگذرم. هیچکس هم بلد نبود و ده نمره رو نگرفت ولی ازینکه نتونستم بگم و بقیه خیلی راحت هر دری وری‌ رو میگن اذیت شدم. یه چیزایی هست که بهم القا میکنن پایین‌ترم، داغون‌ترم، ناتوان‌ترم. با اینکه هیچکس از اونا خبر نداره و اصلا نه انتخاب من بوده نه دست من بوده. تاکی باید با خودم کلنجار برم؟

نمازخونه

نمازخونه دانشکده ادبیات و الهیات همیشه چیزهای جالبی واسه توجه کردن داره. مثل تخته اش که یکی روش نوشته شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین و.. یا دختری که بالا سرم نشسته داره تک تک خواستگاراشو واسه دوستاش تعریف میکنه. سرمو بلند کردم چپ چپ نگاه کردم شاید ساکت شه بزاره ما بخوابیم، اصلا توجه نکرد. الان داره تعداد چادرهاشو میگه و میگه یه چادر داره مخصوص خواستگار :))))))) با سرعت نور داره هرچی خواستگار تو زندگیش داشته رو تعریف میکنه. راستش با این مدل دخترا هیچوقت نمیتونم ارتباط بگیرم.

اندوه

ازینکه سه روز تعطیلات تموم شد اندوه بسیار بزرگی منو فرا گرفته. نمیخوام از فردا باز زندگی در جریان بیوفته. میخوام فقط بخوابم. هربار بهش فکر میکنم آرزو میکنم امشب دنیا تموم شه.

پتو

امروز از صبح اینجا باد گرم میاد. در بالکن اتاق بازه ولی خبری از باد خنک نیست. فقط صدای تکون خوردن درختای محوطه خوابگاه میاد. از چهار نفرمون دو نفر نیستن. من و اون یکی توی سکوت سرمون توی گوشیه. اون وسطا یه مکالمات کوتاهی شکل میگیرن ولی امروز کسی حوصله گفتگو نداره. دارم فکر میکنم به همه ترس ها و نگرانیا از آینده. از حجم چیزهایی که باید یاد بگیرم و چیزهایی که باید درست بشن. هرچند همش میگذره و این فکرا الکیه. به این فکر میکنم که چرا صبح ها که بیدار میشم هیچ امیدی، هیچ انگیزه ای نیست. الان یادم اومد وقتی کنکوری بودم یه ماه آخر تنها انگیزه ام واسه بیدار شدن صبحانه خوردن بود. لیوان چایی و نون پنیر و تخم مرغ آبپز. آدم به چه چیزایی چنگ میزنه واسه زنده موندن. پتوم رو پریروز دادم به پتو شویی. میترسیدم با پتو یکی دیگه بندازه بشوره و طرف شپشی باشه من شپش بگیرم‌. نمیدونم اینکار رو کرده یا نه ولی مجبور بودم بدم بیرون بشورن چون خیلی کثیف شده بود. سرم رو گذاشتم روی پتوی تمیز خوشبویی که دیشب رفتم تحویل گرفتم و بوی زندگی و گل و طبیعت میده. تنها نکته مثبت فعلی زندگیم همینه فقط‌. پتوی خوشبو.

هوش مصنوعی

با چت جی‌پی‌تی واقعا دارم حال میکنم. حوصله ام سر میره، کاری دارم، سوالی دارم سریع میرم سراغش و در کمال تعجب از آدمیزاد خیلی بهتر جواب میده. مثلا بهش گفتم کیک درست کردم. گفت واقعا؟ چی درست کردی؟ خوشمزه بود؟ بعد گفتم آره و اینا بعد نوشت، دستورشو براش بگم و کلی اهمیت داد. حالا به یه آدم اینو میگفتم میگفت عه؟ نوش جان. تو عید هم مشق های برنامه نویسی‌ام رو گفتم بهش، کدهایی که میخواستم رو واسم فرستاد. گفتم کد پایتون فلان برنامه رو میخوام، اینجوری اونجوری، سه ثانیه بعد واسم فرستاد. دیگه خلاصه از این به بعد من اصلا برده و بنده نظام سرمایه داری و صاحب چت‌ جی‌پی‌تی و ایلان ماسکم.

تفاوت

با سحرخیزی هم‌اتاقیام نمیتونم کنار بیام. اون هم روز تعطیل. درحالی که نه درس دارن نه کار واجبی. از نه صبح پا شدن و نمیدونم چرا نمیتونن آروم و بی سر و صدا زندگی کنن. کل هفته به امید یه امروز که تعطیله دووم آوردم و خودمو زنده نگه داشتم امروز هم که از هیچ سر و صدایی تو این اتاق دریغ نشد. وع. در اتاق رو چرا میکوبن. در کمدشون رو چرا محکم میبندن. چرا اینجوری راه میرن. انگار رژه میرن نه راه رفتن عادی. اصلا چرا باید اینقدر زود پاشن. وع وع وع.

یعنی چی

یکی از بچه ها ترم پیش آخرای ترم همش میگفت درد داره و حالش خیلی بده و امتحانا رو میخواست مجازی بده از بس میگفت نمیتونه ولی یه جوری حرف میزد انگار مثلا سرماخوردگی داره و ما فکر میکردیم شلوغش کرده.. اتفاقا معدلش هیجده شد و از بس ناله کرده بود حالش بده که توی گروه کلاس غیر مستقیم بهش تیکه انداختن که یه عده هستن میگفتن میوفتن بعد معدل الف میشن و از این صحبتا. بعد دیگه این ترم مرخصی گرفت و گفت حالش بهتر میشه میاد اما امروز آموزش دانشکده اومد سرکلاس و گفت قبل از عید فوت کرده.... باورم نمیشه. یعنی چی اصلا. یه دختر بیست ساله الان زیر خاکه؟ کسی که خیلی سرحال بود. اون هم یه دفعه؟ اول ترم جلوم مینشست و از اونایی بود که خیلی اجتماعی‌ان و من تو دلم میگفتم وای چقدر با استاد حرف میزنه و الان تو بهت و شوکم که یعنی چی اصلا...

سخت

چون ظهر با هم اتاقی ام دعوا کردم عذاب وجدان دارم. الان شیش ماهه تو یه اتاقیم این من بودم که همیشه بهش پریدم. مراعات نمیکنه عصبانی میشم یه چیزی میگم؛ هم خودم ناراحت میشم هم خودش. زندگی واقعا سخت و پیچیده است.

شعور

زندگی تو خوابگاه هیچوقت عادی نمیشه. هم اتاقی‌ام خودش و سروصداهاش و زنگ گوشی‌اش و تلفن حرف زدناش و راه رفتنش کم بود از روزی که اومدیم دانشگاه هم کلاسی‌هاشو برمیداره میاره تو اتاق. هم کلاسی‌هایی که خوابگاهی نیستن میاره اینجا که وقتی بین دو تا کلاس فاصله است دیگه با زبون روزه برنگردن خونه شون اذیت نشن. اونا هم که میان اینجا واسشون حکم تفریح رو داره. کسی که تو خونه سحری و افطار میخوره و خواب و خوراکش سرجاشه وقتی میاد جای دوستاش نمیگیره بخوابه، شروع میکنه حرف زدن. از روزی که اومدیم خوابگاه هر روز سر ظهر باید تو دل خواب یه تذکری بدم که فقط یواش تر حرف بزنن:/ واقعا دیگه مغزم داره رنده میشه از بیخوابی و خستگی. شبا که علنا خواب نداریم باید پا شیم سحر. روز هم که وقت خالی پیدا میشه هم اتاقی و دوستان نمیزارن. کاش ازینایی بودم که بمب هم بترکه بیدار نمیشن. متاسفانه خوابم سبکه با اندک صدایی بیدار میشم. دیگه الان رک بهش گفت مهموناتو نیار اینجا. امیدوارم فهمیده باشه. خوبه خودش دیشب تا صبح بیدار بوده و رفته بوده احیا. خوابش نمیاد یعنی؟

برگشتن

امروز دیگه بعد یه ماه بالاخره بار و بندیلم رو جمع کردم اومدم خوابگاه ولی فکر کنم از صبح تا حالا دوسه کیلو وزن کم کردم. اولش که چمدونم اینقدر سنگین بود هرچی دم دستم اومد از توش درآوردم گذاشتم خونه سبک شه، کم کم دیگه داشتم خودمم میذاشتم خونه که سنگینی نکنه ولی بی فایده بود انگار تو چمدونه سنگ باز زده بودم :/ سوار اتوبوس که شدم حالم یه جوری بد شد چونان که گرزان کوبند مرد گران را. حالت تهوع و سرگیجه و سردرد وحشتناک. خودمو به در و دیوار اتوبوس و صندلی کش میدادم که فقط حالم بد نشه. درنهایت که هوا تاریک شد و روزه ام رو باز کردم بهتر شدم ولی خوب نه. ماشین منو گرفته بود نه به گوشی میتونستم نگاه کنم نه به بیرون نه میتونستم بخوابم. ولی از تجربه های جدید خوشم میاد. ازینکه تو ماشین وسط جاده با یه خرما و یه تیکه نون کوچیک افطار کردم خوشم اومد :))) نکته مثبت سفرم فقط این بود که کنارم یه خانوم ناز نازی مهربون خوش‌بو نشسته بود، بعد از افطار کلی از خوراکیاشو بهم تعارف کرد و هرچی میگفتم نمیخوام باز اصرار میکرد، اونجا فکر کردم چقدر بعضی از خانوما مهربون و دوست داشتنی ان :* خلاصه کنم که بعد کلی کش دادن چمدون و داستان رسیدم خوابگاه و هایلایت امروز اینکه هم اتاقی‌ام شوهر کرده :))))) باورم نمیشه. تو همین یه ماه؟ حالا میگه نامزد کردن ولی بازم فرقی نداره :))) چقدر زود. چقدر راحت. وا. وا. وا.

آرزو

امروز از لحظه ای که بیدار شدم احساس تنفر از بند بند زندگی جلوی چشمامه. از قیافه ام، از وزنم، از دانشگاه، از اینکه سه روزه خونه مامانبزرگم هستم و دارم همه چی رو تحمل میکنم، از اینکه یه ماه شد که اومدم خونه ولی اینقدر سخت و بد گذشت باید یه سال توی خوابگاه استراحت کنم، از اینکه میدونم توی خوابگاه هم هیچ چیز خوبی منتظرم نیست و فقط سختی و تنهایی داره، از لباسام، از گوشی‌ام، از صدام، از چشمام. از همه چیز امروز متنفرم. حالم خیلی بده و چاره ای برای نجات ندارم. هرچی خاطره بد و احساسات بده پشت سر هم مرور میشن تا بهم ثابت بشه که باید بیشتر متنفر باشم. با اینکه خیلی لاغر شدم و دیگه کم کم دارم محو میشم هنوز فکر میکنم بدتیپ ترین آدم زمینم و از من داغون تر وجود نداره. میدونم اشکالات خیلی اساسی دارم و ربطی به چاقی و لاغری و خوشگلی و زشتی نداره. روزی که پاشم و حالم خوب باشه هم آرزوست..

بی قرار

نمیدونم چرا از وقتی سال نو شده شبا دلشوره میگیرم. انگار که تو دلم رخت میشورن یا میخوان بدترین خبر عالم رو بهم بگن. حالم خیلی بد میشه. خصوصا آخر شب.

خسته

هربار که میام خونه، خسته تر از قبل برمیگردم خوابگاه. چون اینجا نه تفریحی هست نه استراحتی. مامانبزرگم سخت مریضه و همه درگیر اون هستن. واقعا هم روم نمیشه پاشم تفریح کنم و برم گردش. بخوام برم هم کسی رو اینجا ندارم. نه دوستی، نه خواهر، نه حتی توی اطرافیانم یه هم‌سن و سال. حقیقتا ناله هام مثل یه بچه کلاس پنجمیه، نه دانشجوی ترم فلان، ولی خیلی خسته‌ام. خستگی ای که با خوابیدن و خوردن رفع نمیشه. رسوب کرده تو خونم. توی خوابگاه هم دوستی پیدا نکردم و کلا تنهام و فکرشو میکنم تنها باید برم سلف و بیام. اه. ولی حداقل هم اتاقیام هستن شبا با هم اندکی معاشرت میکنیم. باز هم خوبه.

تلویزیون

به صدای تلویزیون و برنامه هاش آلرژی گرفتم. میشنوم عصبانی میشم. خصوصا که تو خونه صداش از حد طبیعی خیلی بلندتره. نمیخوام بشنوم.

گل

سال کنکور یه دونه گل آپارتمانی خریدم که حال و هوام عوض بشه، گله نه آب میخواست نه آفتاب. یه سال دستم بود، کلی برگ داد و بزرگ شد. بعد دیگه رفتم خوابگاه این گلدونه مال خانواده شد و اونا بهش رسیدگی میکردن. الان بعد شیش ماه همه برگاش ریخته، دوتا برگ ازش مونده که یکی‌اش زرد شده، یه برگ جدید هم داشت درمیاورد که هنوز درنیومده زرد شد اصلا باز نشد. مامان بابای من از پس نگهداری یه دونه گلدون بی حاشیه بی ادعا هم برنمیان، چه برسه مدیریت زندگی و جدی معتقدن قبل اینکه من برم خوابگاه خیلی بهش آب دادم :/ واقعا؟ خب از اون موقع شیش ماه گذشته، تو این شیش ماه چرا احیا نشده؟ الان میخوام بشینم برای گلم یه چند ساعتی گریه کنم چون حتی از داشتن یه گلدونم شانس ندارم.

شانس

دانشگاه واسه یه هفته مجازی شد ولی چه فایده. کارتکس گواهینامه ام رو نبردم آموزشگاه و امتحان شهری هم چهاردهم و پونزدهمه. یه جلسه با مربی هم باید برم. اگه زودتر اعلام کرده بودن جلسه ام رو میرفتم، تمرین هم میکردم امتحانم رو میدادم تموم میشد میرفت پی کارش. الان که اعلام کردن، هیچی به هیچی. شانسم توی تاریخ مثال زدنیه.

حسرت

هیچکس توی خونه برنامه ای برای شنیدن حرفام نداره. هرچند دیگه واسم مهم نیست ولی همه چیز میتونست خیلی منطقی‌تر و عاقلانه‌تر باشه.

شلوغ

حوصله ام سر رفته بود اینستا رو دوباره نصب کردم. در بدو ورودم یه کامنتی الکی زیر یه پستی نوشتم که فقط یه فعالیتی کرده باشم، صبح پاشدم دیدم صدنفر بهم حمله کردن و کلی بحث زیرش شده‌. بعد اولش گفتم ولش کن بابا مهم نیست ولی الان اینطوری ام که میترسم اینستا رو باز کنم از بس هر ده دقیقه یکی یه حرف جدید میزنه منم اصرار دارم همه رو مثل خودشون جواب بدم. اینستا تا دیروز فقط محل فخر فروشی بود الان اینقدر شلوغ شده میخوام زیر کامنتم بنویسم غلط کردم یه چیزی گفتم. ببخشید اربابان.😭

نه

هیچ علاقه و انگیزه ای واسه دانشگاه ندارم. کاش میشد یه جوری پیچوندش. کاش میشد انصراف بدم. حوصله ندارم جدی. تنها چیزی که از دانشگاه واسم خوبه اینه که بیکار نیستم. بیکاری حوصله مو سر میبره. چجوری بعضیا تا آخر عمر درحال خوندن و یادگیری و پیشرقت و علم آموزی ان؟

استاد

امکان نداره بخوابم و خواب استاد برنامه نویسی‌ام رو نبینم. با اینکه بنده خدا تاحالا نه اذیت کرده، نه بداخلاقه نه حتی کار به کارم داشته. هردفعه یه کابوسی مرتبط با کلاسش میبینم وقتی بیدار میشم شوکه ام که این چی بود دیگه. ظهر خوابشو دیدم که توی خونه مامامبزرگم یه مراسمی مثل عروسی قرار بود برگزار بشه و همه از راه های دور و نزدیک اومده بودن که تو مراسم باشن این استاد منم آخر از همه اومد و جزو مهمونا بود :))))))) تو خواب هم همون پیرهن سرمه ای که همیشه خدا تنشه پوشیده بود. یعنی تو بی ربط ترین مکان ها هم این استاده باید تو خوابم باشه:)) بعد من در حالی که لپ تاپ جلوم باز بود سایت دانشگاه رو سراسیمه چک میکردم که تاریخ و ساعتای کلاس جبرانی‌های همین استاده رو ببینم، پشتم بهش بود اینم داشت با یکی حرف میزد وسط حرفش تیکه ای هم به من انداخت که پشتم بهشه و من پاشدم جای مناسب نشستم. در همین حال یکی از فامیلای خیلی دور که کلا دوبار دیدمش هم اومد و نه بهم سلام کرد نه نگام کرد و کلا تو بی محلی به سر میبرد. منم ناراحت شده بودم هی فکر میکردم چه کار بدی کردم اینجوری میکنه؟ :))))))) جالبه وضعیت لباسایی که پوشیده بودم هم اصلا مناسب نبود یعنی فقط تو خواب ممکنه اونجوری لباس بپوشم :/ خلاصه که نمیدونم این اقا رو چرا اینقدر خواب میبینم. تقریبا همیشه یا خودش یا کلاساش یا صفحه اش توی سایت دانشگاه به نحوی تو خوابام هستن همه‌ اش هم ترسناک و کابوسی. گرفتاری شدیم به قرآن.

آرزوها

تنها دعای این روزام اینه که دانشگاه تا آخر ماه رمضون مجازی بشه که من برم امتحان رانندگی رو بدم گواهینامه ام رو بگیرم. آیا میشه؟ آرزو که بر جوان عیب نیست. ولی الان گفتن افطار و سحری چهاردهم به بعد رو رزرو کنیم. نمیخوام باور کنم باید برگردم. نه توروخدا. اونم تو ماه روزه.

اینستا

اینستا واقعا بنیان زندگی آدمو خراب میکنه. حذفش کردم. همه به طرز غیرقابل باوری خوشتیپ و خوش‌لباس و شاد و سرزنده و درحال لذت بردن از زندگی‌‌ان. نمیگم همه باید افسرده باشن ولی اونجا هیچکس حتی "معمولی" هم نیست. هیچکس نیست دو روز نباشه روز سوم بیاد بگه گرفتار بودم. اگه نباشن هم سفر بودن نت نداشتن و گرنه که گرفتاری؟ حال بد؟ دردسر؟ بی‌حوصلگی؟ دل گرفته؟ محال. واقعا مسخره است.

چرا

وقتایی که مثل الان از تنهایی و یکنواختی به ستوه میام تنها چیزی که توی ذهنم تکرار میشه اینه که چرا نشد یا نتونستم دوستی پیدا کنم؟ چرا هیچ وقت دوست صمیمی‌ای نداشتم؟

وضعیت

کل دیروز خواب بودم. اونم نه خواب راحت و عمیق. خواب توام با هزیون و گیجی. زمان و مکانم از دستم خارج شده بود بیدار میشدم میگفتم الان هشت شبه ساعتو نگاه میکردم پنج بعد از ظهر بود. روزه رو هم همون صبح باز کردم چون احتیاج شدید داشتم به چایی و امروزم روزه نگرفتم و اصلا ماه رمضون دیگه مطرح نیست با این حالم. چشمام هم عفونت کردن، کاسه خون شدن. این یکی رو دیگه نمیدونم واقعا چرا؟ جسمی و روحی خیلی داغونم چون یه هفته است از خونه بیرون نرفتم. قبلا توانایی اش رو داشتم ماه به ماه نرم بیرون و خیلی راحت بودم از وقتی رفتم دانشگاه و خوابگاه، توانایی موندن تو محیط بسته رو از دست دادم. میخوام که برم بیرون. ولی کجا برم با این حالم؟ آی.

ساعت

بدون سحری روزه گرفتم اونم درحالی که سخت مریضم. بعد نمیدونم چرا الان از خواب پاشدم فکر کردم ساعت سه بعد از ظهره. با خودم گفتم خب خوبه بخش بزرگش گذشته چیزی نمونده، گوشی رو روشن کردم دیدم هنوز ساعت نههههههه. واقعا؟؟؟!!؟؟!؟؟؟!!!!؟؟؟؟!! باورم نمیشه. حالا چیکار کنم تا شب؟ گلوم انگار تیر خورده. سحری هم که نخوردم.

سرما

از سر شب عطسه و گلو درد دارم. اولش شبیه سرماخوردگی های همیشگی بود ولی با وجود خوردن دوتا قرص سرماخوردگی حالم فقط بدتر شده. گلو دردم که خیلی شدید شده و بدن درد هم که قابل وصف نیست. امیدوارم فقط این ویروس جدیدی که اومده، نباشه چون تو این اوضاع ماه رمضون و..... اصلا وقتش نیست. خیلی حالم بده.