بد
بعد هشت ماه حضور در خوابگاه اولین بار تو زندگیم اومدم سالن مطالعه خوابگاه. نشسته بودم سرم تو کار خودم بود، یه دختره ای در سالن رو باز کرد صاف اومد سمتم گفت اسمت چیه :/ منم تعجب کردم بلند گفتم، اسمم؟؟؟ اسم منو میخوای چیکار؟؟ خیلی خنثی گفت چون حضورغیابه و اگه دوست نداری بگی نگو، غیبت میخوری میری سرپرستی :)))))) بعد از این ضایع شدن و واقعه دردناک اسمم رو بهش گفتم گوشاش دچار مشکل شنوایی بود به گمانم، سی و شیش بار گفت چی؟ من سی و شیش بار فامیلم رو داد زدم همه تو سالن شنیدن و خیلی اوقات مفرحی وسط درس خوندن مردم فراهم شد. درس خوندن و کار جدی به من نیومده. همون برم تو اتاق نک و ناله کنم و از استرس بمیرم بهتره :)) ها راستی بعد چند دقیقه دیدم هم کلاسی ام هم توی سالنه و از جاش بلند شد و آبروم دیگه خیلللللی رفت. چون با اون قیافه ای که من تو کلاس میگیرم و با هیچکس حرف نمیزنم الان دیگه همه چی فرو ریخت :)))))