بد

بعد هشت ماه حضور در خوابگاه اولین بار تو زندگیم اومدم سالن مطالعه خوابگاه. نشسته بودم سرم تو کار خودم بود، یه دختره ای در سالن رو باز کرد صاف اومد سمتم گفت اسمت چیه :/ منم تعجب کردم بلند گفتم، اسمم؟؟؟ اسم منو میخوای چیکار؟؟ خیلی خنثی گفت چون حضورغیابه و اگه دوست نداری بگی نگو، غیبت میخوری میری سرپرستی :)))))) بعد از این ضایع شدن و واقعه دردناک اسمم رو بهش گفتم گوشاش دچار مشکل شنوایی بود به گمانم، سی و شیش بار گفت چی؟ من سی و شیش بار فامیلم رو داد زدم همه تو سالن شنیدن و خیلی اوقات مفرحی وسط درس خوندن مردم فراهم شد. درس خوندن و کار جدی به من نیومده. همون برم تو اتاق نک و ناله کنم و از استرس بمیرم بهتره :)) ها راستی بعد چند دقیقه دیدم هم کلاسی ام هم توی سالنه و از جاش بلند شد و آبروم دیگه خیلللللی رفت. چون با اون قیافه ای که من تو کلاس میگیرم و با هیچکس حرف نمیزنم الان دیگه همه چی فرو ریخت :)))))

کنسل

وای هفت صبح پا شدم با چشمای بسته بار و بندیلم رو برداشتم رفتم سرکلاس. رسیدم دیدم هیچکس نیست، گروه کلاس رو چک کردم دیدم دیشب گفتن کنسلهههههه. ای خداااااا. داشتم میرفتم بیرون با خودم گفتم کاش کنسل میشد من فقط تا هشت میخوابیدم. فقط تا هشت. مغز استخونم الان سوخت. این همه راه رو رفتم، کنسل شده بووود. چرا قبل بیرون رفتن گوشی رو چک نمیکنم.😫

روزها

امروز رفتم امتحانم رو دادم. یعنی توفیق اجباری شد. هم اتاقی ام اومد ازمون عذرخواهی کرد ولی من نمیخواستم تو اتاق بمونم که مجبور بشم حرف بزنم یا نشون بدم مشکلات تموم شدن، کلا پوشیدم اومدم از خوابگاه بیرون که برم سلف. داشتم میرفتم سلف برگشتم دیدم دختره پشت سرمه نمیدونستم چیکار کنم، این پا و اون پا کردم گفتم الان که آشتی کرده نمیشه حرف نزنیم همونجا رامو کج کردم رفتم دانشکده امتحان دادم :)))))) کار خوبی بود درکل. امتحانش آسون بود تا حد خوبی هرچی بلد بودم نوشتم و هم کلاسیامو دیدم حالم عوض شد. بعدم رفتم سلف. ولی دیگه نمیخوام با هم اتاقی ام اصلا حرف بزنم. آسایشم رو سلب کرده. اون یکی دیگه میگه گناه داره، دست خودش نیست و تو خونه خوبی بزرگ نشده ولی من روم نمیشه تو اتاق رک بگم واقعا این مسائل به ما مربوط نیست. حداقل های زندگی اجتماعی رو باید رعایت کنه. ما چقدر راه بیایم؟ میفهممش ولی قرار نیست همینجوری ادامه بده..

استرس

امروز امتحان دارم. اینجوریه که یه امتحان امروز برگزار میشه، یکی شنبه واسه اونایی که این تعطیلات رفتن خونه. یه استرسی بابتش دارم بی حد و اندازه. انگار میخوام کنکور بدم. وضعیت این ترمم اینقدر افتضاحه که هر امتحان حکم مرگ و زندگی رو داره تا مشروط نشم. اینا که میان ترمه. آخر ترم اوضاعم دیدنیه. حالا نمیدونم امتحان امروز رو بدم یا شنبه. اگه شنبه شرکت کنم هم نمیشینم بخونم فقط از این ستون به اون ستون فرجه. اینجوری هم میشه هردوتا رو بدیم اونی که فکر میکنیم بهتر دادیم رو به استاده میگیم اون رو تصحیح میکنه. منکه توان دوبار امتحان ندارم یا امروز، یا شنبه. حالا نمیدونم چیکار کنم. میترسم امروز برم خیلی بد بدم. اگه بد بدم که شنبه رو هم باید برم. خیلی استرس دااارررمم، خیلیییی. انگار تو دلم رخت میشورن. از استرس حالم خیلی بد شده.

نگفتنی

امروز هرچی که توان و انرژی داشتم هم‌اتاقی ام سوزوند. صبح که جیغ و داد راه انداخت. یه ساعت پیش من و اون تنها بودیم یهو دیدم صدای گریه شدید میاد. داشت مثل بچه پنج ساله از ته دل هق هق میکرد. از این مدلا که نفس آدم وسطش بند میاد. اومدم بیرون اتاق نبینم فیلماشو. الان برگشتم داره با شوهرش تلفن حرف میزنه. هنوز آدم نشده که نباید تو اتاق تلفن حرف بزنه، نباید صبح بقیه رو بیدار کنه، نباید همه خوراکیا رو تنها بخوره، نباید فکر کنه ما هیچی نمیفهمیم، نباید به اسم شوخی هر حرفی رو بزنه، نباید به اسم نیش و کنایه استوری بزاره. الان هم به شوهرش گفت بچه ها اذیتم میکنن. سرشار از کمبوده. کمبود مالی، عاطفی، تحصیلی، محبت. سرشار از کمبود حمایت و سرزنش و سرکوب و زندگی نکردن. یه ادم بیست ساله است و اندازه یه بچه سه ساله زندگی نکرده. حقم داره خانواده درستی نداره. از من که گذشت ولی امیدوارم حقیقت یه روزی بخوره تو صورتش که با بچه بازی و کولی بازی هیچی درست نمیشه. بدبختی هاشو کاش بپذیره و انسان باشه.

تجربه

هم اتاقی‌های ترم پیشم از ازینکه چندبار سر چندتا موضوع من بحث کردم و کوتاه نیومدم هنوز دلخورن. میدونم که کار درستی کردم حقم رو گرفتم ولی شاید روش خوبی نرفتم و تند رفتم؟!! نمیدونم. چون هنوز که هنوزه هربار میبینمشون طور بدی رفتار میکنن. یه بار که سر تخت بود که من یه بار بهشون محترمانه گفتم گوش ندادن مجبور شدم به سرپرستی بگم. به سرپرستی گفتم باز هم آخرش گوش ندادن دعوا شد. یه بارم سر کلید اتاق بود که برده بودن خونه. بازم محترمانه زنگ زدم صحبت کردم ولی گوش ندادن دوباره دعوا شد. نمیدونم شاید من بلد نیستم با زبون خوش کارم رو بکنم و فقط یه بار شانسم رو امتحان میکنم و دفعه بعدی عصبانی میشم. دیگه هزاران بار تجربه کردم نباید با دوست و آشنا و کلا هیچکس دعوا گرفت. چون حتی اگه حق با تو باشه بعدا صدبار چشم تو چشم میشی و طرف جوری قیافه میگیره که فکر میکنی شاید تو اشتباهی مرتکب شدی و قیافه نگیره هم بازم شرمنده ای. هرچند اشتباه از اون بوده باشه. شایدم من خیلی حساسم. نمیدونم بازم. هرچند که من حتما اشتباه کردم با زبون خوش کارم رو پیش نبردم و سلیطه بازی کردم. ناراحتم من. از همه چیز. فردا هم طبق معمول امتحان دارم و طبق معمول هیچی بلد نیستم. چرا این ترم اینجوری شد. مشروط نشم صلوات.

گرفتاریا

هم اکنون، دعوا در خوابگاه. هم اتاقیم که صبح‌ها اجازه نمیده هیچکس بخوابه همه رو هرطور شده بیدار میکنه، امروز از صبح که بیدار شده بود تا همین نیم ساعت پیش تو اکسپلور اینستا داشت میچرخید و آهنگ میزاشت و حرف میزد، من و اون یکی از صبح که خواب بودیم بعد بیدار شدیم الان تازه دو کلمه با هم شروع کردیم حرف زدن. از دانشجوهای پزشکی و اینا داشتیم میگفتیم، به محض اینکه شروع کردیم حرف زدن سرکار خانم جزوه رو باز کرد شروع کرد درس خوندن:/ یعنی تا قبل حرف زدن ما تو گوشی بود تا ما سکوت رو شکستیم جزوه رو باز کرد. یهو اون روی دیگه اش بالا اومد گفت ساکت شین دارم درس میخونم. بعد یهو پاشد گفت احترام متقابلم خوب چیزیه منم گفتم تو صبحا نمیزاری ما بخوابیم مگه ما چیزی گفتیم بهت که حرف از احترام متقابل میزنی. اصلا محل نزاشت در اتاق رو کوبید رفت بیرون. چه گرفتاری شدیما. تا وقتی خودش حرف میزنه ما هیچی نمیگیم و درس هم داریم و باهاش راه میایم. همیشه خدا تلفن دستشه با شوهرش حرف میزنه بازم چیزی نمیگیم یه روز تعطیل میخوایم حرف بزنیم تصمیم میگیره درس بخونه. مشکل روانی جدی داره.

باورنکردنی

خیلی خیلی خیلی عجیبه که هم اتاقی‌ام صبح زود از خواب پا شده و تا الان سر و صدا نکرده و به زور همه رو از خواب بلند نکرده که صبحانه بخورن. نشسته تنهایی داره صبحانه میخوره و تا این لحظه جیکش در نیومده. آفتاب از کدوم سمت دراومده امروز؟؟؟؟؟

حوصله

از بعد از ظهر تا الان خواب بودم. میخوام پاشم یه چیزی بخورم ولی از جام که پا شم شروع میکنن باهام حرف میزنن حوصله ندارم. بعضی وقتا نمیخوام کسی بهم توجه کنه، نمیخوام باهام حرف بزنن، حوصله گفتگو و شوخی و خنده ندارم.

عجیب

ازدواج هم اتاقی‌ام واقعا هر روز منو با چیزهای جدیدی مواجه میکنه. اصلا نمیفهممش. نه خودش رو نه دنیاشو نه عقایدشو. هرچند به من مربوط نیست ولی فقط وقتی حرفا و کاراشو میبینم فکری میشم. هم اتاقی‌ام واقعا زندگی رو ساده و شوخی میدونه. طرف رو کلا دوماه پیش اولین بار دید. سه هفته بعد اومدن خونه و نامزد شدن و هنوز سه ماه نشده سخت دنبال اینه که رسمی و جدی بشه. آی قلبم. چقدر راحت و ساده. اختلاف سنی نه سال. اون از یه شهر دیگه این از یه شهر دیگه. خب معلومه که اولش همه چی خوبه و خوش میگذره و چرا بد بگذره. همه این تجربه های خوب رو با یکی دیگه هم میتونه داشته باشه فقط تا وقتی که طرف رو نشناخته اینجوریه. حداقل شیش ماه زمان لازمه یکی رو بشناسی چجوری تو سه ماه اینقدر مطمئنه. هرچند این هم اتاقی ام الان که هشت ماهه باهاش دارم زندگی میکنم ذره ای احتیاط تو وجودش نیست. هرکاری به ذهنش برسه در لحظه اجرا میکنه. همه هدفش هم که ازدواج و بچه دار شدنه. امروز با شوخی و خنده پرسیدم هدف دیگه ای نداری توی زندگیت؟ مثلا تو حوزه درس، کار، درآمد. جوابی که داد معلوم بود هدف های سوم چهارمش کار کردنه. بعد دیگه یه اشتباهی شد توی اتاق بحث بچه دار شدن اومد و اینقدر تفکرات ساده ای داشت من اون وسط دچار درک فلسفی شدم. نه اینکه بد باشه. خوب و بدش رو اصلا نمیدونم فقط نمیفهمم یعنی چی. اصلا مسئولیت پذیری در قبال بچه و رفاه مادی و این چیزا واسش مطرح نیست. مدلش اینه ازدواج کنیم، بچه دار بشیم ما زندگی کنیم اون بچه هم هست دیگه. نمیدونم شاید هم من حالیم نمیشه چی داره میگه. بعد جالبه که سطح توقعاتش خیلی برام عجیبه. یعنی همه چیزش عجیبه. گفت عروسی نمیگیره که آخر تابستون اربعین برن کربلا چون دوست زندگیش با این چیزا شروع بشه و از این حرفا. بعد من گفتم خب اولین سفرت جای عروسی چرا هوایی نری کربلا؟ خوشت میاد سختی بکشی. حالا اولین بار رو هوایی برو بعدیا رو اربعین برو:/ واکنشش جوری بود که انگار اصلا خودشو در سطحی نمیبینه که راحت زندگی کنه انگار سختی کشیدن رو دوست داره. نمیدونم من اصلا نمیفهمم چی تو فکرشه و باهاش بحثی هم ندارم و اصلا به من مربوط نیست فقط چیزهایی که میبینم خیلی عجیییبببهههههه. حالا ایراد نیارم سرم بیاد. فقط فکرامو خواستم مکتوب کنم.

از دست دادن

ترس مردن اطرافیانم هیچوقت تموم نمیشه. ازمرگ خودم اصلا نمیترسم ولی اینکه یکی از اطرافیانم رو ازدست بدم فکرش هم حالم رو خیلی بد میکنه. از اینکه یه روز یکی بهم زنگ بزنه و بگه فلانی مرد وحشت دارم. از هیچی تو دنیا به اندازه این قضیه نمیترسم.

بد

امروز واقعا روز بدی بود. اینقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشن. جزوه ام رو باز کردم واسه امتحان فردام بخونم فقط تونستم رو خونی کنم. همه چیز ناامیدم کردن. همه چیز.

نه نه

رو تخت افتاده بودم و حالم هم که خیلی بد بود دیدم عمه ام داره زنگ میزنه. جواب ندادم گفتم خدایا چی میخواد از من. پیام داد داریم میایم دیدنت. ای خدااااااااااااا. من دانشگاه شهر دور اومدم که کسی نیاد جام و راحت باشم، یعنی چی داریم میایم دیدنت. داشتن میرفتن سفر تو راه گفتن بیاین دیدن فلانی هم بریم. ای پروردگار. اومدن جلو در خوابگاه، شرفم رو پرچم کردن رفتن. کل خوابگاه دیدنشون. سر و صدا و جیغ و داد و غذا چی خوردی و کی از کلاس برگشتی و چه خبر و حتی پرسیدن سرویس بهداشتی خوابگاه کجاست ما بریییممم.. اونو که پیچوندم گفتم راه نمیدن. صد و بیست تا عکسم گرفتن ازم که الان یادم اومد عمه ام خدای پخش کردن عکس آدماست. بعد من با رنگ زرد و زار. قشنگ زار ها. یه چیزی دستم اومده بود پوشیده بودم رفته بودم پایین با شلوار ورزشییی.. ووایییی. حالم خیلی بد بود الان دیگه داغونم. همه جای زندگیم درد میکند. کاش گوشی عمه ام و حافظه بچه های خوابگاه که دیدنم همین امشب بسوزززههه. اون ور پسرا هم داشتن رد میشدن حتما منو دیدن. اییییییییی.

روزای سخت

چه روز بدی بود امروز. صبح که بیدار شدم فهمیدم حالم اصلا خوب نیست خودم متوجه بودم دلیلش یه چیز دیگه ای هست جز بی خوابی های فراوان ولی مجبور بودم پاشم برم سرکلاسم چون تاحالا غیبت زیاد داشتم. بعد از کلاسه خودمو رسوندم خوابگاه یک ساعت فقط داشتم گفتم همینو میخوابم تا یه وقت نیوفتم بمیرم. گوش راستم اینقدر سوت کشید و زنگ زد امانم رو برید کلا یه ربع آخر خوابم برد همونم ساعتم زنگ زد باز باید میرفتم سر کلاس بعدیم. ولی واقعا نمیتونستم. یعنی جسمی و روحی توان بلند شدن نداشتم ساعت دوازده کلاس داشتم تازه یازده و پنجاه و پنج از جام بلند شدم. هرجور بود رفتم و وای. تازه قصه از بعد کلاسم شروع شد رفتم سلف غذا خوردم به محض اینکه غذام تموم شد فهمیدم یه جوری شدم ولی اعتنا نکردم باز پا شدم رفتم کلاس بعدی ام. تو کلاس نشسته بودم با خودم گفتم خدایا چرا کمرم اینقدر درد میکنه منکه هیچ کاری نکردم، نیم ساعت گذشت یه کمر درد و حالت تهوع و سرگیجه ای گرفتم که فقط داشتم میپیچیدم به خودم. استاده هم امروز عصبی بود ترسیدم پا شم بیام بیرون عصبانی تر بشه سر من خالی کنه. بعد دید حالم خیلی بده گفت سرماخوردی؟!!؟!؟!؟ آخه زن کی سرما میخوره رنگش عین گچ سفید میشه رو جاش بند نمیشه؟ بگذریم.. کلاسه با سلام و صلوات تموم شد با سرعت نور دویدم خودمو رسوندم خوابگاه و هرچی دوا و دارو داشتم خوردم و الان به حالت رو به قبله دراز کشیدم و تو شوکم که چرا امروز اینقدر حالم بده و نمیتونم ساده ترین کارها رو انجام بدم. هنوز سختیا ادامه داره چون فردا میان ترم درسی رو دارم که هیچی نخوندم و با این حال جالبم باید احتمالا تا نصف شب بیدار باشم. یادم نیست بهمن بود یا اسفند که تو همین خوابگاه حالم خیلی بد میشد رفتم خونه و دکتر و آزمایش. بهم دارو داد، از اون موقع تا الان نه تنها بهتر نشدم، هر روز بی حال تر و بدتر میشم. میخوام برم مطبش سرش چهارتا جیغ بزنم و بیام بیرون.

دیده ها

چقدر همه خوشگل شدن جدی. فراجنسیتی همه خیلی خوب شدن. تو خیابون و دانشگاه و همه جا، هرچی دختر و پسر وجود داره خوشگل و خوشتیپ و زیبا و خوش بوعه. هی میخوام زل بزنم تماشا کنم نمیشه :))

نه

امتحانی که به خاطرش خونه نرفتم و مراسم مادربزرگم رو از دست دادم و تنهایی زیادی نصیبم شد؛ کنسل شد افتاد سه هفته دیگه‌. اگه میدونستم کنسل میشه که از دوشنبه هفته پیش تا الان رفته بودم خونه و اینقدر اذیت هم نمیشدم. دیگه حوصله حسرت خوردن واسه این یکی رو ندارم. بس که همیشه وضعیت شانسی من اوضاعش خراب بوده.

کابوس

کابوس زندگیم بیدار شدن صبح زود روز تعطیل با صدای هم اتاقیمه. خودش سحرخیزه خوشش نمیاد تنها باشه و میخواد صبحانه بخوره همههه رو بیدار میکنه. پاشین، پاشین، پاشین. از هشت دیگه شروع میشه. صداشو که میشنوم میگم وای باز شروع شد.

آلودگی

امشب چون خیلی شب خوبیه و من حالم عالیه یکی هم اون بیرون شروع کرده داره کار فنی میکنه. نمیدونم چیه. زمین رو با دستگاه سوراخ میکنه، چیزی میبره، دلر میکنه، با این دستگاه های کارواش ماشین میشوره. اینقدر سرم درد میکنه که نمیتونم تشخیص بدم چیه. فقط سوالم اینه واقعا الان؟ ساعت یک شب؟ ما که هیچی. خود یارو خواب نداره؟ تو تاریکی آخه؟ وع.

شگفتی ها

تلگرام که فیلتره وصله ولی ایتا که ملیه و فیلتر نیست قطعه. سرزمین عجایب.

رنج

شنبه که مامانبزرگم فوت کرد چون احتمالا تو شوک بودم حالیم نبود چه خبره. گفتم نه من که وسط امتحانام و نمیرم و خدا بیامرزتش و دیگه زندگی همینه. ولی از دیشب یه غمی اومده سراغم به هر دری میزنم تمومی نداره. امروز صبح تصمیم گرفتم برم خونه که حداقل یکی دو روز اونجا وسط جمع باشم، توی تنهایی برای خودم عزاداری نکنم و حتی لباسام رو پوشیدم ولی یه دلم میگفت نرم و نمیخواد و آخرش هم برگشتم و نرفتم خونه و لباسام رو درآوردم. از صبح افتادم تو تخت و حسرت میخورم به حال هرکی که الان اونجاست و حداقل توی جمع شیون و فریاد میکنه. من اصلا به مامانبزرگم وابسته نبودم. وابسته چیه، حتی خاطره و اینا هم هیچی ندارم ولی نمیتونم آروم باشم.. دیگه حال اونی که مادرشو از دست داده چیه..

مکافات

دیشب یه دونه بطری آب معدنی رفتم خریدم واسه اینکه تو اتاق هستم تشنه ام میشه آب خنک داشته باشم. تو یخچال پشت خوراکیا قایمش کردم که کسی دست نزنه. چون اینجا هرچیزی رو بیرون کمدت بزار همگانی میشه همه فکر میکنن مال اتاقه در حالی که شاید یه چیزی شخصی باشه. الان از کلاس برگشتم در یخچال رو باز کردم میبینم نیست. ای خداااا. هم اتاقی یخچال رو مرتب کرده دیده یه بطری دیده درکنار بقیه بطری هایی که کهنه بودن انداخته دووووررر. من اون رو دیشب خریده بودم. چقدر تو این خوابگاه ضررهای مالی و جانی و اعصابی بخورم. این هم اتاقی‌ام اینقدر باهاش دعوا کردم دیگه روم نمیشه دوباره دعوا کنم. به بطری تو یخچال چیکار داشتی آخه.

نمیشه

دوست داشتم که الان چراغ ها رو خاموش میکردم و تا صبح گریه میکردم. به خاطر همه چیز. اما هشت صبح فردا کلاس و امتحان مهم دارم..

غر

امروز دوتا امتحان دارم که یکیش رو کلا نخوندم و اون یکیش رو هم فقط جزوه. مشکل اینه جزوه رو میفهمم و خیلی ساده و راحته ولی میدونم سوالای امتحان اونطوری نیست. الان پا شدم نمونه سوال حل کنم ولی هیچ نمونه سوالی، حل نداره و نصف اون برگه رو اصلا نمیشه جواب داد از شدت سختی. اون امتحانی که نخوندم هم میشه کنسل بشه ولی میدونم هم کلاسیام اینکار رو نمیکنن به هزار و یک دلیلی که حال ندارم بگم. هم اتاقی ام فکر میکنه کسی که خوابه شنوایی اش مختل میشه. تلفن حرف میزنه و پچ پچ میکنه تو اتاق. تنها کسی که تلفنش رو میره بیرون صحبت میکنه منم. واقعا تلفن حرف زدن هاشون معضل شده. هربار خوابم با صدای تلفن حرف زدن یکی بیدار میشم.

ناشناخته

از کلاس برگشتم، افتادم رو تخت تا نیم ساعت استراحت کنم و بعد برم سراغ کارام. دیدم برادرم پیام داد سلام چه خبر؟ تو دلم گفتم این موقع روز از سرکار میاد معمولا خوابه و اصلا چرا به من گفته چه خبر؟ منکه اینجا دور از همه چیزم و اصلا خبرا دست اونه. ولی بعدش فکر کردم شاید حوصله اش سر رفته یا میخواد از سفر بابا خبر بگیره که من براش بلیط گرفته بودم. جواب ندادم و با هم اتاقی‌ام مشغول بحث و جدل سر درسا شدیم و اون قاطی کرد رفت خوابید و به خودم اومدم دیدم نیم ساعتم داره تموم میشه، جواب برادرم رو دادم و گفتم خبرا اینجا نیست و من خبری ندارم. بلافاصله بعد پیامم زنگ زد و باز من اصلا از خودم نپرسیدم بعد از ظهر روز اول کاری هفته چرا داره به من زنگ میزنه. گوشی رو برداشتم و بعد یه کم مِنّ و مِنّ کردن حرف آخر رو اول زد و گفت مادربزرگم صبح رفته....... نمیدونم الان چه حسی دارم. هرچی هست بهت و شوک بهش غالبه. هرچند سنش بالا بود، هرچند چهارماه سخت مریض بود ولی خبر مرگ همیشه آدمو میکشونه ته یه جایی که نمیدونی کجاست....

گذشته ها

رفتم توی سیو مسیج تلگرامم یه چیزی سرچ کردم مال دوسال پیش همین موقع‌ها و پرت شدم به اون روزا. اون موقع هرچی دق و دلی بود اونجا خالی میکردم و معلومه که چقدر حالم بد بوده. کنکور داشتم، خیلی عصبانی بودم. از همه چی. از خودم خانواده، خدا، حتی دوستام. از تک تک کلمه های دوسال پیشم بچه بودن و خام بودن میباره. از دوستام چه انتظاراتی داشتم.. الان که حرفامو میخونم و فکر میکنم بهشون، میفهمم چقدر نابلد بودم و پرتوقع. اون موقع عصبانی بودم و بدبخت. چه روزای کثافتی بود. حجم استرس مغزمو از کار انداخته بود. به اضافه خونه پرتنش و داستان. الان مغمومم ولی اونجوری نیستم. شاید دوسال دیگه هم مغموم باشم ولی یه شکل دیگه. خداروشکر که بزرگ شدم و یه چیزایی رو بیشتر میفهمم. خداروشکر که اومدم خوابگاه تا از اون محیط بسته ناسالم جدا بشم. ولی فراموش کردن خرابکاری هام و کارای عجیبم خیلی سخته.

اتفاقا

همه چیز خیلی خوب بود و بعد سالها انگیزه درس خوندن داشتم و جزوه ها رو باز کرده بودم و میخوندم تا اینکه با سر خیس رفتم بیرون اتاق توی آشپزخونه تا بطری هامو آب کنم، چنان بادی بهم خورد که سردرد و سرگیجه بهم چیره شدن و هرچی دفتر و جزوه و پنجره و پرده رو بستم و کشیدم خزیدم زیر پتو تا شاید سرم بهتر بشه. یک روز از زندگی من که خوب پیش میره هم تهش اینجوریه. البته به دست خودم خراب میشه معمولا. هم اتاقی‌ام هم حس میکنم به اسم کتابخونه رفتن منو پیچوند چون تیپ و قیافه اش به کسی که میره کتابخونه نمیخورد. نمیدونم شاید اشتباه میکنم. اهمیتی هم نداره چون دیگه نمیخوام کاری به هم داشته باشیم. الان از زیر پتو دارم امید میدم به خودم که نه هیچی نیست. سرماخوردگی‌ام بدتر نمیشه. هیچی نمیشه. خوب میشه.

دیدنی ها

امروز تو کلاس یه دختره بود، دستیار استاد بود اینقدر زیبا و داف بود که کل کلاس داشتم نگاش میکردم میگفتم واقعا چطور؟ و جالبه که اخلاقش هم عالی عالی عالی. اینقدر محترم و فهمیده و آروم و بادرک که وای. چقدر زیبا بود. چقدر چقدر چقدر.

بد

امروز کلاس کارآفرینی داشتم اینقدر بد بود که ماه ها باید بگذره اثراتش توی روح و روانم از بین بره. کاش میشد همین الان این درس بی معنی رو حذف کنم اینقدر مغزم به خاطرش خراشیده نشه. از بهمن که ترم شروع شده تا الان اینقدر که به خاطر کارآفرینی استرس داشتم برای ریاضی دو و فیزیک دو نداشتم.

شنیدن

خوابم نمیاد که بخوام گوشی رو بزارم کنار بخوابم چون بعداز ظهر چهار ساعت خوابیدم. الان یاد یه چیزی افتادم که فهمیدم چرا اینقدر اعصابم خورده. توی دبیرستان دوست صمیمی ام اینجوری بود که هرچقدر دوست داشت حرف میزد و من به همه حرفاش گوش میدادم و معاشرت میکردم اما وقتی من میخواستم حرف بزنم گوش نمیداد و سرشو به کار خودش گرم میکرد یا هیچی نمیگفت و مثل بز فقط نگاه میکرد. از یه جایی به بعد منم دیگه حرف نزدم و فقط هر وقت اون حرف میزد گوش میدادم و میگفتم ولش کن، مهم نیست. آخرش کرونا اومد راه ما جدا شد دیگه هم ازش خبری ندارم. الان وضعیتم توی خوابگاه دقیقا همینه. همه حرف میزنن و من گوش میدم حتی وقتی یکی یه پرت و پلایی میگه که میدونم الان مسخره اش میکنن پیشگیری میکنم یه چیزی میگم که بحث عوض شه یا هرچی ولی کسی به حرفای من هرچند کم و کوتاه گوش نمیده. چون شاید من فقط حرفای جدی بلدم بزنم و قصه های جالب و چالش های مختلفی ندارم. فقط حرفم اینه که اینجا رو دوست ندارم و متنفرم از اینکه کسی به حرفام گوش نمیده. فکر کنم دیگه باید دوباره بپذیرم سکوت مطلق کنم بهتره ولی دیگه حوصله محل گزاشتن هم ندارم.

باتلاق

دیگه اینقدر حالمون تو خوابگاه بده که هر روز و هرلحظه تو اتاق تصمیم میگیریم بریم مرکز مشاوره دانشگاه. بعد باز به این نتیجه میرسیم که طرفی که اونجا کار میکنه، سنگ دانشگاه و شهرش رو به سینه میزنه و نمیگه ماست من ترشه و آره اینجا دانشگاه داغونیه و خوابگاهش هم از هتل های یک ستاره وسط کویر هم داغون تره. واقعا دارم اینجا دیوونه میشم و میخوام از اینجا و این خراب شده برم ولی چجوری چجوری چجوری. کنکور بخوام بدم چجوری؟ کنکور ندم اینجا هر لحظه دارم زجر میکشم و شیش ماه گذشته، هنوز نتونستم با اوضاع خرابش کنار بیام.